آرشا مامانی

آرشا عشق مامان و بابا

         آرشا عشق مامانش

دلنوشته های مادرانه

تا پنج سال قبل هفته ای حداقل دو فیلم میدیدم. دنبال کتابهای جدید بودم. به تمام کارهایم می رسیدم سرساعت میخوابیدم، به موقع بیدار میشدم. هر وقت دلم میخواست یک لیوان چای برای خودم درست میکردم و می نشستم برنامه هفتگی می نوشتم. در ماشین فقط به موسیقی مورد علاقه ام گوش میدادم از بیداد شجریان تا سرمستی قربانی. شب تصمیم میگرفتم و صبح اجرا میکردم. الان که نگاه میکنم می بینم تعداد فیلم هایی که در این پنج سال دیده ام به تعداد انگشتان دستم است اما سیزده بار باب اسفنجی آشپز میشود را دیده ام. اگر روزی پلنگ صورتی نبینم روزم شب نمی شود. آنقدر سری کتابهای حسنی را خوانده ام که حفظ شده ام. سه یا چهار آهنگ در ماشین بیشتر تکرار نمیشود ت...
19 آذر 1396

دلنوشته های مادرانه

روي آينه‌ي اتاق خواب نوشته بودي من اگر نبودم شمعداني را آب بدهيد فریاد می‌کشید شمعدانی اسم رمز کیست شمعدانی به کجا وابسته است می‌گفتی شمعدانی آب می‌خواهد  هیچ رمزی نیست گیاهی که در سرما گل می‌دهد  شمعدانی شمعدانی است...
19 آذر 1396

روزانه ها

سقف ها خیلی نفهمن ! سقف ها رو واسه این نساختن که شب ها زل بزنیم به سایه های سیاهی که روشون دراز کشیدن. سقف ها رو واسه این نساختن که یه روز آوار بشن رو سر آدمایی که نتونستن از زلزله فرار کنن. سقف ها ساخته شدن که به آدما امنیت بدن. نه اینکه از ترسِ آوار شدن ازشون فاصله بگیریم و تو چادر خوابیدن ترجیحمون بشه. نه اینکه خاطراتِ یه عمر زندگی رو دفن کنن تو خودشون و نزارن حتی اونارو بکِشیم‌ بیرون !! نه اینکه بولدوزرها بیفتن به جونِ ... چرا نمیفهمن که اونا واسه این چیزا خلق نشدن.هان ؟! چرا نمیفهمن،درستش اینه که شب بخوابیم و صبح سالم از خونمون بزنیم بیرون. سقف ها خیلی نفهمن.خیلی ......
19 آذر 1396

دلنوشته های مادرانه

چرا زنان سن خود را کمتر از سن شناسنامه ای خود می دانند؟ چون روزهایی را که منتظر تولد کودکش بوده فقط با دلواپسی انتظار کشیده و زندگی نکرده. چون شبهایی که فرزندش مریض بوده در کنار بستر او نشسته و گریسته و زندگی نکرده. چون زمانی که فرزندش بیرون از خانه بوده تا لحظه ورودش، فقط به در چشم دوخته و زندگی نکرده. چون بارها بخاطر راحتی سایر اعضای خانواده، خواسته ها و نیازهای خود را نادیده گرفته و زندگی نکرده. او همه اینها را از زندگی کم کرده و سپس سن خود را حساب میکند. حق با اوست و منصفانه نیست زمانی را که برای دیگران زندگی کرده به حساب او بگذاریم... دلنوشته های مادرانه...
19 آذر 1396

روازنه ها

  باز با تاخیر ولی اومدم. اینم از یه جمعه بنفشه ی که تو فرهنگسرا اشراق بود..               البته بگم مثل همیشه اقا بودی فدات بشم عشق کوچولوی من.                     ...
12 آبان 1396

تولد 5 سالگی

پسرم امروز ، سالروز میلاد توست و من هنوز همچون تمام سالهای گذشته در حیرتم از داشتنت .در کنار تمام داشته هایم ، تنها تو ، دلیل کافی خوشبختی ام هستی .  شیرین من ! نمی دانم به چه زبان ، بابت تمام آنچه که با شکفتنت ارزانی ام کرده ای سپاسگزار باشم . چشمها، گوشها ، زبان و قلبی را که پیش از تو داشته ام ، نه به یاد می اورم و نه می خواهم . با تو دوباره زاده شدم . تو به آن قالب گذشته من ، روح بخشیدی . همین روحی که دیگران به خاطرش مرا " مادر " خطاب می کنند . نقطه ی پایان تمام نا امیدی ها و خستگی های من ...
2 آبان 1396

تولد 5 سالگی

 امشب شب تولد توست ! شبي كه ستاره ايي به آسمان زندگيم افزوده مي شود ، ستاره ايي كه مي تواند همانند نقطه عطفي در زندگيم بدرخشد و نوراني تراز تمامي ستارگان شود . امشب شب تولد توست كاش ميتوانستم آسمان شهر را به افتخارت ستاره باران كنم ، كاش مي توانستم ماه را ميهمان امشبت كنم ، كاش مي توانستم بر سر راهت دريايي از گل نشانم و هوايت را پر از بوي عشق كنم ! كاش ميشد دستانت را بگيرم و با هم به سوي زيبايها پرواز كنيم . كاش ميشد امشب ، فقط امشب در كنارم بودي و در كنارت بودم تا هر چه خوبي است نثارت كنم ، هر چه عشق است به پايت بريزم ، هر چه غم است از زندگيت پاك كنم و هر چه زشتي است از روزگارت محو امشب تولد توست...
2 آبان 1396