خاطرات بارداری
X
تاريخ : پنجشنبه 3 دی 1394 | 17:28 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

         آرشا عشق مامانش





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 3 اسفند 1391 | 10:01 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

سلام پسملم

دیروز دیگه سیسمونیت رسید البته یک ماهی بود که خریده بودیم اما تا از کرج آورده شه شد دیروز.

کلی جابه جا کردنش سخت بود.مامان اینا هم باید زود برمیگشتن به خاطر این کلی خسته شدم.شب از خستگی خوابم نمی برد.

اما عوضش اتاق پسرم قشنگ شد. خدا کنه که تو اتاقت احساس آرامش کنی و دوسش داشته باشی.

فقط شیشه کمدت باید عوض بشه چون شکست .ناراحتلباساتم هنوز کامل نیست تا خودم برم کرج برات بخریم.

حتما عکس اتاقت رو برات می ذارم.ماچ





[موضوع : خاطرات بارداری]
تاريخ : دوشنبه 2 بهمن 1391 | 23:03 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

سلام مامانی اینم کیک 3 ماهگیت


دیگه به لطف خدا داریی بزرگ میشی.مامانی این بار دیگه میم سه نفره بود. سه تایی جشن گرفتیم.





[موضوع : خاطرات بارداری]
تاريخ : يکشنبه 1 بهمن 1391 | 19:31 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

چند روزه دیگه می تونی مامانی به مدت طولانی دمر بمونی.اما یه ذره هنو احساس ناراحتی می کنه وقتی دمر هستی .





[موضوع : خاطرات بارداری]
تاريخ : يکشنبه 1 بهمن 1391 | 13:00 | نویسنده : شقایق مامان آرشا
تاريخ : جمعه 29 دی 1391 | 15:28 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

وای مامانی چه کار سختیه حمام بردن تو.....

چون همونجور که در دوران باردار پیش بینی می کرد دکترت خیلی حرکاتت زیاد.امروز صبح جمعه را با یه حموم شروع کردی.

 

آخ خمیاره رو کشیدم حالا وقت یه خواب نازه.

وقتی هم که  می رم به عمق خواب


 





[موضوع : خاطرات بارداری]
تاريخ : چهارشنبه 29 آذر 1391 | 19:03 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

کرج قرار بود پسملی ختنه بشه چون بابایی نبود تا 25 که بابا بیاد نشد.صبح 3 تایی رفتیم بیمارستان تا نوبتمون شه خواب بودی وقتی از من جدات کردن بردن به اتاق عمل شروع به گریه کردی منم از بخش اومدم بیرون که صدات را نشنوم وکلی گریه کردم.

وقتی جراحی تموم شد صدام کردن از گریه رنگ به روت نمونده بود اما تا 30دقیقه با مامانی قهر بودی شیر نمی خوردی و گریه می کردی کل سالن صدای تو بود .اومدیم خونه خیلی پسر خوب و صبوری بودی زود به روال عادی برگشتی مامان دورت بگردی که این قد صبوری

مسلمون شدنت مبارک پسرم





[موضوع : خاطرات بارداری]
تاريخ : دوشنبه 27 آذر 1391 | 11:16 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

پسرم امروز 9/16تونست به تنهایی برا لحظاتی بی کمک سرش را نگه داره





[موضوع : خاطرات بارداری]
تاريخ : دوشنبه 27 آذر 1391 | 11:14 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

سلامممممممممممممم

ما برگشتیم اما الان نه صبح خیلی زود نمی دونید چه مسیری با چه هوایی را طی کردیم یه کم ریسک کردیم اما خدا را شکر به خیر گذشت.

از دیروز صبح کرج برف می بارید ما هم باید آخر شب راه می افتادیم.تو جاده دیگه نزدیکای سیاه بیشه برف کامل زمین را پوشانده بود و زمین سر شده بود یه کم رانندگی سخت شده بود اما خدا را شکر ساعت 6 صبح خونه بودیم و پسملی کل مسیر را خواب بود و به سلامت اومد تو رختخوابش استراحت کرد.





[موضوع : خاطرات بارداری]
تاريخ : سه شنبه 14 آذر 1391 | 23:28 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

سلام

ما فردا میریم کرج هم به خانواده سر بزنیم هم  بریم دکتر.خدا کنه همه نگرانی ها الکی بوده باشه خدا کنه شاد برگردیم و در پست بعدی سلامتی آرشا را بهتون نوید بدم.از شما دوستان هم می خوام برا آرشا من و قلب کوچولوش دعا کنیدو برای تموم بچه های معصوم دنیا.انشاال.. که قلب آرشا من سالم اما دلم نمی خواد هیچ مادری این اضطراب را بکشه.

خدایا به عظمتت قسم هیچ امیدواری رو ناامید نکن.

خدایا مریض ها را شفا بده.





[موضوع : خاطرات بارداری]
تاريخ : دوشنبه 13 آذر 1391 | 12:40 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

آی قصه قصه قصه

                          نون و پنیر و پسته

این درو واکن سلیمون

                         اون درو واکن سلیمون

قالی رو بذار تو ایون

                      گوشه قالی کبوده

اسم دایی ام محمود

                    محمود بالا آش می خوری ؟

             بسم الله





[موضوع : خاطرات بارداری]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 صفحه بعد