12 تا 18 ماهگی
X
تاريخ : پنجشنبه 3 دی 1394 | 17:28 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

         آرشا عشق مامانش





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 31 فروردين 1393 | 0:02 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

این پیام  از طرف آرشا مامانی به مامانش:

وفتی محــــــبتت را با همه وجــــــود به من تقدیم کردی

و دل قشنگت را مالامال از عشـــــــق به من کردی

امانت عشــــــــق را در وجــــودم  نهادی و

عهد کردم تکیــــه گاهت در همه لحــــظات باشم

روزت مبارک

این قشنگترین پیام روز مادر از عزیزترین دوستم به زبان پسرم دریافت کردم

ممنونم دوست عزیزم از اینکه به یاد من و آرشا هستی






[موضوع : 12 تا 18 ماهگی]
تاريخ : دوشنبه 18 فروردين 1393 | 18:33 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

ســـــــــــــــلام بهار من

ســــال 93 هم از راه رسید یه بهــــار دیگه رو با تو پیش رو داریم.

امسال عیدم تموم شد با کلی عیدی و مهمونی

امسال بیشتر کرج بودیم من وشما

13 هم بـــــــــا بابا و خانوادش پارک جنگلی بودیم.

همه چی خوب بود.

با کلـــــی در گیری ازت عکس گرفتم.

بعدم دیگه فضــــــــول بازیهات گل کرد.

اینم یه عکس با سفره هفت سین در آخرین روز

اینم از آبنبات عیدی

که از طرف خاله شادی بود.





[موضوع : 12 تا 18 ماهگی]
تاريخ : پنجشنبه 29 اسفند 1392 | 20:35 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

خدای من خدایی که ستاره ها را چیدی

به جای شب خورشیدو توی آسمون کشیدی

خدایی که  به سال پیش گفتی برو

به جای اون فرستادی یه سال نو

کاری بکن دنیا قشنگ تر بشه

حال من از سال پیش بهتر و بهتر بشه

یا محول الحول و الاحوال حول حالنا الی احسن الحال

بیا به صدای چکاوک گوش کنیم که آمدن بهار را نوید می دهند.

بیا به صدای جویبار گوش کنیم ,که از جاری بودن زندگی خبر می دهد.

بیا عطر شکوفه های سیب را استشمام کنیم.

بیا به سبزی سبزه نگاه کنیم.

بیا با تیک تاک ساعت خاطراتمان را مرور کنیم.

بیا هر آنچه خاطر مان را آزرد با دست نسیم پاک کنیم.

بیا هر آنچه سخاوتمند آن را سلام کنیم به خانه دل را با نام دوست آذین کنیم.

بیا تا آتش عشقمان را هردم سوزان کنیم

بار خدایا

از تو می خواهم که مرا عفو کنی.

اگر دستی نیاز را پس زدم مرا عفو کنی.

اگر چشمی را  گریاندم مرا عفو کنی.

اگر دلی را رنجاندم برای همه کاستی ها مرا عفو کنی.








[موضوع : 12 تا 18 ماهگی]
تاريخ : پنجشنبه 29 اسفند 1392 | 7:49 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

در این ساعات پایانی سال می خواهم

قبل از این که خیلی دیر شود وقت یگذارم

خود را بشناسم

وقت بگذارم بفهمم چه می خواهم

وقت بگذارم برای خندیدن

وقت بگذارم برای گریستن بخشیدن

وقت بگذارم برای عشق ورزیدن

قبل از آنکه دیر شود وقت بگذارم وقت بگذارم

سال 92

نیز گذشت با تمام روزهای خوش و ناخوشش

روزهایی که خندیدیم و روزهایی که گریستیم

و امروز در آخرین روز 16 ماهگیت پا به سال 93 می گذاریم

خدایا

نعمت سلامتی مبدا همه نیازهاست

و عاقبت به خیری مقصد همه نیازها.

بین این مبدا تا آن مقصد والاترین نیازها دلخوشیست.

به بزرگیت سوگند, در آخرین ساعات سال آن را به دوستان و عزیزانم عطا کن.

آمین





[موضوع : 12 تا 18 ماهگی]
تاريخ : دوشنبه 26 اسفند 1392 | 14:38 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

سلام پسری مامان

کلی این روزها با حال شدی و کارای جالب می کنی برای یه کارت آدم دلش غش می کنه.

وقتی کار بد می کنی بهت بگیم مامان یا بابات نمی شیم میدویی میایی اگه نگات نکنیم بوسمون می کنی بعد دیگه نمیشه جلوت ایستاد یه ماچ گنده از لبات میشه باز میری به کارات ادامه میدی.

چی بگم که خیلی فضول خانی از کابینت گرفته تا کشوها همه جارو سرک می کشی .یه کشو وسایل

کاردستی های خودمه که عاشق اونی. مازیک آبرنگ هرچی نیاز داری بر میداری بعد دستتم مازیکی

میشه خودکشی می کنی که کثیف شده بشوری کلی از اینکه دستات کثیف شه بدت میاد.

عشقت اینه با سیم های دوروبر تلویزیون بازی کنی سیم لپ تاپ را وصل کنی .شارز موبایل را بزنی .اما تازگی ها از تلفن حرف زدن خیلی خوشت نمی یاد همش هم می گی نه چرخ دستی خیلی دوست داری همش باش راه می ری.

کلمات زیادی یاد گرفتی ولی کلا از اون دسته بچه های هستی که کلمه نمی گی می خوای یه دفعه جمله بگی منم اصراری در حرف زدنت ندارم چون دوس دارم حافظه شنیداریت کامل بشه بعد حرف بزنی و از این کلمه را نصفه نیمه بگی خوشم نمی یاد دلم می خواد کامل و درست ادا کنی.

تمام کلمات را اولش را می گی حتی آب که بلد بودی می گی آ .مرسی را می گی م.

موز را می گی م.

35 کلمه بن بن را کامل بلدی و تازه نشونم میدی.

اما خیلی قشنگ اد بد میکنی همه چی را توضیح میدی.

همه اعضای بدن را بلدی.

عاشق جمع و جور کردنی تلفن را جاش میذاری بالش را تخت می ذاری.

غذا خوردی ظرفت را می ذاری تو سینک فدای سلیقه و کدبانو گریت بشم.

البته قبل رفتن مشهد فلش هم رفت تو کاسه آب تو سینک آشپزخانه یه هفته بعد که اومدیم خارج شد.

از شیرینی جات خیلی خوشت نمیاد اما عاشق شکلات و آبی که هرچی بخوری سیر نمی شی.

خامه عسل خیلی دوست داری.

میوه خوردن را خیلی دوست داری میوهای روزانه ایی که می خوری باید موز و پرتقال حتما باشه.

روزای جمعه معده ات هنگ می کنه چون صبحانه چایی می خوری.

یه روزم خودتو لوس کرده بودی که رو مبل دراز می کشم روم پتو بنداز بخوابونم.

 

چون قدت اندازه مبل دونفره هست بیشتر دوست داری اونجا دراز بکشی.

هیچی برات جذابتر از برنامه فیتیله نیست

محو تماشا برنامشون میشی خیلی هم باهاشون همکاری میکنی دست جیغ و هورااااا هم می کشی.

بازی را خیلی دوست داری خیلیییی .کلاغ پر.نون بیار کباب ببر. عمو زنجیر باف.

تلفن که حرف می زنی می خوای به همه کارات برسی فکر نکنی از مامان یاد گرفتی.خنده

جارو شارزی تنها وسیله ایی هست که تو خیلی دوست داری اما روشنش می کنیم می ترسی.

دستت به دستگیره می رسه  دیگه باید در و قفل کنیم.

پا تو کفش بزرگترهااااا هم که می کنی.

عشقتم اینه که قله ها رو فتح کنینیشخند حالا به هر سختی که شده.

گوشی با سیم و بیسیم فرق نداره مکالمه باید با راه رفتن انجام شه.

بیرونم که میریم هرجا دوست داریی می شینی

اینم از شرکت در خانه تکونیت

مامانت بمیره که تو مهد چشمت ضربه خورد بعد 10 روز هنوز کبوده

داشتی میدویدی که رفتی تو دیوارناراحت

و در این ماه چند جشن رفتیم جشن عمو باران که مجری کودک شبکه مازندران بود و شما

خیلی دوست داشتی و از همه بیشتر حواست جمع برنامه بود

ودر نهایت عکس شما با گروه عمو باران

و جشن تولد دختر عمه ات

من به قلبم افتخار می کنم برا وجود ''عشق تو''

 





[موضوع : 12 تا 18 ماهگی]
تاريخ : جمعه 9 اسفند 1392 | 17:38 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

سلام پسملیییی

بعد از کلی اتفاقات خوب تو زندگیمون که بعد تو یه پست خصوصی می ذارم برات

رفتیم برا ادعای نذرمون مشهد .جمعه11/2 با قطار 8 شب ساری.

کلا بچه خوش سفری هستی کوپه هم که خالی بود حسابی خوابیدی.

بعد یه هتل گرفتیم هتل گرفتن همانا و شرور شدن شما هماناا...

اونجا هم دست از کاسه بشقاب بر نمی داشتیی

یه لیوانم شکوندی بعدم با بوسیدن منو بابا می خوای قضایا را تموم کنی

فکر کردی همه چی با بوس درست میشه.

اینم وقتی که آماده شدی بریم حرم.

برا اولین بار که محو تماشای آینه کاریهاا شده بودی.

بعد که عادی شد برات دیگه نمی شد از بدو بدو بازی نگهت داشت.

خادم و زاىر همه رو به بازی گرفته بود را می رفتیی به این و اون

خود نشون می دادی کلی شکلات از خادمها گرفتی.

2 بارم رو هوا رسوندت به ضریح اینقد زیارت کرده بودی و می بوسیدی دیگه

فکر می کردی درو دیوار هتلم باید ببوسیماچ

البته از خوابو دوست یابی هم نمی گذشتی.

اینجا می خواستی دل یه پسر بچه رو بدست بیاری اما نشد....

اینم از عکسات با مامان و باباییی

اما تو خرید پسر خوبی نبودی می خواستی تنها راه بری

یا گیر می دادی به یه مغازه

این از مانکن خوش هیکلنیشخند

اما باغ وجش را خیلی دوست داشتی خوبم ذوق می کردی از دیدن حیونها.

و درنهایت امام رضا خواست که قلب کوچیکت سالم تو سینه ات بتپه

و بی هیچ نگرانی اکو آخر قلبتو سالم نشون داد.

یا امام رضا(ع)

 





[موضوع : 12 تا 18 ماهگی]
تاريخ : چهارشنبه 7 اسفند 1392 | 12:44 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

          

 

       

 

 





[موضوع : 12 تا 18 ماهگی]
تاريخ : شنبه 19 بهمن 1392 | 15:30 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

سلام زندگی

می خوام روزهایی که نبودم را جبران کنم

از زمانهایی که در مهد داری سپری می کنی بگم

از شیطنتها از گریه ها و دیگر کارهایت

حالا دیگه کاملا به مهد عادت کردی و با دیدن من در مهد بی تابی نمی کنی

به دوستات و خانم مربیت انس گرفتی و تقریبا همه کارات آن تایم شده

البته یه نمه بزن بهادر شدی که می دونم به خاطر توجه زیاد و حضور من تو مهد هست

تو کارا خوب شرکت میکنی بازیهای دسته جمعی وشعر را خیلی دوست داری خوب همکاری می کنی

کلاستون 6 نفر هستید 5 تا پسر و یه دختر:

محمد متین/ امیر حسین/محمد طه / مرصاد/تسنیم

که تنها امیر حسین از تو 8 روز کوچیکتره

قربون نگاه مهربونت

بعضی وقتا مثل دوستات می تونی بی خانم علی پور بخوابی

 

البته بگم آتیش سوزون کلاس کیههه؟؟؟؟نیشخند

اینم بگم شیرین عسل کلاسم خودتی بلدی تو دل همه جا باز کنی

تازه میریم سر اصل مطلب عشقولانه تو تسنیم بانو

وقتی تسنیم خوابه میری تا یه جوری مطمءن شی خوابه

بعد تلاش برا بیدار شدنش می کنی

تسنیم هم که چشاشو تا باز می کنه می بینه توییی...

از خوشحال تو رو در آغوش می گیره

چه عشقولانه ایی هستید شما دو تا

تنبیه تسنیم اینه تو خونه که دیگه آرشا نمی ریم هااا

قربونم تسنیم کوچولوووماچماچ

یکی از مشغله هایی آرشا جون جا کفشیه

باید روزی چندبار اونجارو مرتب کنه فکر نکنید خودش بهم میریزه هااااا

اینم در نقش اسباب بازی در سبد

''لبانت همیشه پر خنده''





[موضوع : 12 تا 18 ماهگی]
تاريخ : دوشنبه 14 بهمن 1392 | 10:17 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

سلام باز اومدیم با یه انگیزه جدید

اونم با یه تحول بزرگ امیدوارم باز بتونم مثل سابق بتونم فعالییت کنم

کلی از وبلاکت عقب افتادم و از دوستانمان دور اما جبران می کنم

امروز با کلی خبر اومدم

من از زمانی که ازدواج کردم و ساکن شمال شدیم برف رو تو این شهر ندیده بودم

جمعه غروب بود که متوجه دونه های ریز برف شدم کلی ذوق کردم

اما دیدم داره آب میشهناراحت

شنبه صبح دیدم یه کوچولو برف نشسته کلی خوشحال آماده شدیم بریم مهد

اصلانم فکر نکنید منو آرشا چرخیدیم از ذوق دور خودموننیشخند

با شالو کلاه و پتو رفتیم اعلام کردن تعطیله ما هم چند تا عکس گرفتیمو اومدیم.

به ظهر نکشید برفها آب شد منم عصبانی گفتیم بریم خونه عمه ات تا فردا شه

اونجا تو حیاط کنی برف دست نخورده بود منو شما بابایی و شیدا رفتیم برف بازی

و آدم برفی سازی

این از آدم برفی منو شیدا جون تازه کلی دیگران هم همکاری کردن

(بیاین سرما خوردین.....) از این حرفا اما کو گوشی که بشنوه

با کلی دلخوری و خدافظی از برف رفتیم شام

اما بعدش بگید برف شروع به باریدن کرد باز

2 ساعته 20 سانت نشست در راه برگشت به عمو جونت گفتیم یه جا عکس بگیریم اما

حیف که شما نتونستی عکس بگیری

همه جا سفید و قشنگ بود کلی مردم ذوق کرده بودن

اما رسیدیم خونه بی برق و آب خوابیدم صبح از پنجره ببینید چی دیدیم

هنوزم آب وبرق نداشتیم دیگه داشت از لذت به ترس تبدیل می شد

برف تا غروب ادامه داشت حدود 90 سانتی میشد که قطع شد

رفتیم بیرون برف بازی

اینم خانواده سه نفره ما آماده گردش در برفهای نادر در شمال

با آرشا میشد ارتفاع برف را اندازه گرفتنیشخند

بعدم رفتیم با آدم برفی همسایه ها عکس گرفتیم

البته به جز آدم برفیها ماشینهای برفی هم زیاد بودنخنده

و درختهای برفی

خانه دلت سپید سپید

 





[موضوع : 12 تا 18 ماهگی]
تاريخ : چهارشنبه 4 دی 1392 | 21:16 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

سلام  امید مامان

امروز  با یه پست بلند بالا اومدم تاخیرم به این خاطر بود که یه مدت از

دست ویروسا امان نداریم اول از یه 5 شنبه تا 3 شنبه تب داشتی.

مگه پایین میومد!؟...

هیچی نمی خوردی هیچی من که فک می کردم دیگه خوردن یادت رفتههه

فقط گیجه خواب بودیی

هر جا می افتادی

تازه از قطع شدن تبت خوشحال شده بودیم که ویروس جدید تهوع و اسهال اومد سراغت

به 4 یا 5 روزم با این ویروس بودی

اما خدا را شکر غذا خوردنت داشت خوب می شد

ما هم که دیگه آزاد گذاشتیم هر کار می خوای کنی

اینم از طرز شیر برنج خوردنت

2روز بعد از بهبودیت چشمت عفونت کرد

البته با قطره زود خب شد اما هنو کامل خوب نشده بود که از سادگی مامان و بابات

از دختر عمه ویروس سرما دیگه ایی هدیه گرفتی خدا کنه این بار زود خوب بشی.

واقعا خسته ام...

از کارای این روزات بگم خیلی شیطون شدی خیلییی

و تو کارات خیلی تند و تیزی که این کاره منو بابارو سخت کرده

همش باید دنبالت باشیم با این حال باز راه به راه به در و دیوار می خوری

2 باری واقعا خدا بهمون رحم کرد.

آخه ما چی کار کنیم که تو عاشق آشپزخانه و اتاق طبخی؟

اونجا هم خطر ناک یه بار که سر خوردی فردا همسایمون گفت :آرشا دیشب چی شکوند؟

اینقدر مهیب زمین خوردیی خدا رحم کرد.

الان شما بگید این تو چیه؟؟؟

بله الان خونه زندگی آرشا جون تو این کابینتهه....

کلا وسایل مورد علاقه ات تو آشپزخونه ست.

خیلی بازیگوش و خطرناک شدی

  این طور وسایل رو سرت مذاریی و می دویی بعد معلوم نیست کجا بخوری...

میریم جای خطرناکه دیگه

تکنسین بخاریهای گازی هستی البته فربون شعورت برم تا روشنه نزدیکش نمی شی

می گی اوف اوف

از غذا خوردنت بگم بعد ویروس تب دارهه خوب میشه.یاد گرفتی نون را تو خامه یا مربا بزنی بخوری

اما چه شکلی میشی....

تخمه و انار خوردن دونه دونه ات منو کشته.

نوشیدنی هرچی باشه خیلی دوس دارییی

دوچرخه سواری رو به اندازه مهندسیش دوست نداری

یه مدت بد جور گیر تلفن بازی بودی ما هم گوشی رو عوض کردیم چون اگه می دیدی کسی

پشت خط نیست شوتش می کردی.

رقاصی و بازیگوشی هم که نفر اولی 

بشکنم می زنی عاشقه بازی کردنی.

کلاغ پر, عمو زنجیر باف ,لی لی حوضک ,بشین پاشو

شعر چشم چشم دو ابرو را با اتل متل را خیلی دوس داری

 

تا میگیم برا خودت دست بزن زود خودتو تشویق می کنی

تو یه کاری هم کمک حال مامانی

اینم جنگل گردی تو یه روز پاییزی

همیشه سالم وشاد باشی

 

 





[موضوع : 12 تا 18 ماهگی]
صفحه قبل 1 2 صفحه بعد