6 تا 12 ماهگی
X
تاريخ : پنجشنبه 3 دی 1394 | 17:28 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

         آرشا عشق مامانش





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 30 بهمن 1392 | 12:30 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

سلام دردونه

امروز می خوام از عکسایی که یه مدت عقب افتاد و نتونستم آپ کنم را برات بذارم.

این عکسا مربوط به 24  تیر که کرج بودیم هست در پارک گل پارک چمران کرج

 

 

 

قربون خنده های شیرینت که حرف حرفه خودت نذاشتی کفش پات کنم

 





[موضوع : 6 تا 12 ماهگی]
تاريخ : دوشنبه 14 بهمن 1392 | 16:42 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

تولد تولد تولدت مبارک

پنج شنبه 2 آبان 92 مصادف با عید غدیر تاریخ اولین جشن تولد شماست

روی کارتهات عکس اولین ساعت زمینی شدنت بود

بفرمایید تولد آرشا جون

ببخشید مامانی که زیاد عکس از تزیینات خونه ندارم واقعا تنهایی سخت بود

بازم عذر خواهی چون کلاه یادم رفت برات درست کنم

و مجبور شدیم به یه کلاه ساده بسنده کنیم

فدات بشم که تا همه مهمونا اومدن آهنگی زده شد و یه دور مجلس را روشن کردی ساعت خوابت بود

و تو بغل عمه ات غش کردی

تا کیک بیاد خوابیدی اما بعدم کلی فیلمات خنده دار شد از خوابالودگیت

به یاد موندی شد تولد خپل خان

بعدم هدیه شما به دوستای کوچولوتو دادیم

و اونا هم ما رو شرمنده کردن و هدایایی به شما دادن

من و بابا یه پلاک دست        مامان و بابای من یه پلاک

خاله 50 تومن                     دایی افشین 50 تومن

مامان بابایی 80 تومن            عمه ها 50 تومن          عمو 40 تومن

خاله من 50 تومن               مامان آرتا 50 تومن

خانوم مربیت 30 تومن         مادر خونده اتخنده یه دست لباس

و آنا جون یه سه چرخه      بعد تولد هم هدیه دایه کوچیکه تلی واریز شدنیشخند

دست همه شون درد نکنه که اومدن

واینم برگه یادگاری تولد زنبوری آرشا جون

 

و در آخر هم ببخش اگه چیزی کم گذاشتم

دوست دارم سبد سبد

تک ستاره زندگیم





[موضوع : 6 تا 12 ماهگی]
تاريخ : دوشنبه 6 آبان 1392 | 17:19 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

سلام زندگییییییییییی

یه ساله که صبح به صبح بهت سلام میدم

یه ساله که روز و شبم تویی

یه سال دیگه غم به خونمون راه نداره

یه سال که زندگی زیباتر شده

یه سال که صدات ترانه زندگیمه

نمی دونم خوشحال باشم یا ناراحت خوشحالم که در کنارمی و شاهد به حاصل رسیدنتم.

اما ناراحت از اینکه خیلی زود می گذرد ثانیه ها و دقایق.

آرشای عزیزم یکی یه دونم دوست دارم.

و از اینکه اجازه دادی طعم مادری را بچشم خوشحالم.

امید وارم سالیان سال این روز را بهت تبریک بگم.

وای که چه روزیه تولد تو ,خیلی این روز به یاد موندنیه

نمی دونی چه تلاشی داشتم تا 1 آبان به دنیا بیایی.

نمی دونی چقدر دلم می خواست بعد زایمان ریکاوری نرم ,مستقیم بیام بخش

تا روی ماهتو ببینم .اون شب بارونم اومد به یمن قدمت

1 آبان 91 قشنگترین روز زندگیم روز میلاد توست.

پسر عزیزم تولدت مبارک

نیما یوشیج درشب تولد یک سالگی فرزندش چنین گفت:

فرزندم یک بهار یک تابستان و پاییز و زمستان را دیدی از این پس همه چیز در جهان تکراریست,

جز مهربانیییییی...

 

 مهربونم 12 ماه که با مایی

12 ماه پر از شادی تنها زمانی که بیمار بودی غم به دلم رخنه می کرد.

12 ماه اسمت بر زبانم جاریست.

آرشا من چون نامت پاک ومقدس

ای تنها دلیل رد کردن هر دلیل و ای تنها بهانه ی آوردن هر بهانه

دیوانه ی مهربانی توام....

ای بهترین چه خوب شد که به دنیا آمدی و چه خوبتر شد که دنیایی من شدی.

پس برای من بمان و بدان که تو تنها بهانه برا بودنی.

تولدت مبارک

و اینم عکس شما در متولدین امروز نی نی وبلاگ

 

ایشالا به زودی پست جشن تولدت را می ذارم

جشن شما پنج شنبه 2 آبان مصادف با عید غدیر





[موضوع : 6 تا 12 ماهگی]
تاريخ : چهارشنبه 24 مهر 1392 | 17:58 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

سلام عزیز مامان

مامان فدات شه که دیگه داری به یک سالگی نزدیک میشی.

اگه مبینی کم کار شدم در گیر کارهای تولد و مهدم.
الهی مامان قربونت بره جوجه,که دیگه قدرت درکت داره کامل میشه

فکر کنم دیگه برا تولد مسلط بتونی راه بری, جالب خودت راه می ری, خودتم میگی تاتیی تا تیی

بعضی کارا را که انجام میدی خودتو تشویق می کنی, مثلا کره هوش یا استوانه هوش رو
وای از رقاصیت بگم که منتظری آهنگ شاد بشنوی.

جدیدا  مچ مچ هم شدی دوس داری هرچی می خوری مالچ مولوچ راه بندازی با اینکه از اینکار بدم میاد اما وقتیی تو اینکارو می کنی دلم ضعف میره برا قورت دادنت.

 

 

اینا ببین جگر را چه ملچ ملوچ خوردییقلب

اینم از دستات

چند روزیی جیغ جیغو شده بودی به زور می خوای حرف  بزنی تاتی و تاب تاب عباسی خوب می خونی.

اما ظاهرا برا کلمه خوانی زوده البته خوب گوش میدی.

 

 

من عاشق این لباتم که به زور می خوای یه کلمه بگی میشی مثل ماهیماچ

بازی را خیلی دوس داریی با وسایل آموزشی بهتر سرگرم میشی تا اسباب بازی

 

 

 

 

 

 

یه وقتایی مجبورم دستوو پاتو ببندم تا یه بند بشییینیشخند

 

 

دالی بازهاتم هیجانی تر شده

 

 

دالیییییییییییییییییی

 

 

مماق بازی هم دوس داری قلقلکی هم هستییییییی

 

 

 

این اولین صفحه سیاه شده به دست شماست

 

 

تو خونه یه جاهیی مخصوص شماست تا ولت کنن رو مبلی

یا پیش میز تلویزیون داری فلش میزنی یا در میاری. هرجا فلش ببینی زود میری سمت میز یا لپ تاپ

تازه مخفیگاتم شده اسپیکر سینما خانوادگی همه چی رو اونجا مخفی می کنی.

 

 

دیگه می دونیی با کلید میشه در رو باز کرد.

 

 

یه وقتایی سر خواب تو روز لج می کنیی نگاه کن چشات پر خواب بود اما نمی خوابیدی؟

 

 

 دیگه پایان مهرماه هستیم اما ببخشید دیر برات گذاشتماینم عکس لباس فرم مهد

 

 

خیلیی دوس دارم رنگاشو و بهت خیلیی میاد تازه روز جهانی کودک هم تو مراسم باد بادکها کنار ساحل تنت بود و کلی خاطر خواه پیدا کردی.

 

 

البته شما هم حسابی تا غروب خوابیدینیشخند

 

 

ااااااااااا وفا هم اون وسطا بود

 

 

یه روزم رفتیم پارک شادی پلاژ رویان خیلی آقا بودی و دوست داشتی قول میدم بازم بریم.

 

 

تازه خودتو صاحب یه سری از وسایل اونجا میدونستیی از  نزدیک شدن دیگران شاکی میشدی.

 

 

تازه وفتی دونفر یه چیز رو بخوان نمی دونی چی میشه؟؟؟

 

 

میشه آرشا ترک موتور رهامخنده

یه افتخار هم به خروس شهر رویان دادینیشخند

 

 

و در آخر بغل همه رو به بغل منو بابا ترجیح میدی حالا من چون دوست دارم اجتماعی باشی تحمل می کنم اما بابا اصلا طافتشو نداره بازی نکن با دل ما آرشا جونیییی

 

 

 

''از شادی تو شادم ''





[موضوع : 6 تا 12 ماهگی]
تاريخ : دوشنبه 1 مهر 1392 | 16:16 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

پاییز... مهر...آبان

باز فصل مهر و مهربانی رسید.پاییز را دوست داشتم برا هوای لطیفش .اما چند سالیست پاییز برا من زنگ زندگیست.

اومدن پاییز نوید دهنده ارمغانهایی برا زندگی منه.

1 شهریور تولدم بود.1 مهر اگه گفتی تولد کیه؟ 1 آبان چی؟

بله خانواده 3 نفر ما پشت هم مراسم دارن تولد سالگرد ازدواج بزن و برقص

1مهر تولد کیه؟؟؟؟

باباییییییییی . امروز بابایی 31 ساله شد دیگه دارههههههه پیر میشه... هههههههههه

 

 

 

آقای پدر تولدتون مبارک اما ما شرم سار شدیم چون دیشب جایی تولد و کادو مهمون دکتر سالاریان بودیم با کلی دلواپسی چون شما 2 روز جز شیر هیچی نمی خوردی منو که دق دادی معلوم نیست چته.....فقط بهونه می گیری زبونم نداری که بگی اما امروز خدا را شکر بهتر بودی.البته چکاب 11 ماهگیتم شد.وزن شما 10/800بود خدارا شکر  خوب بود آخه خیلی بد غذا شدی.

راستی بقیه داستان تولد را بگم.1 شهریور مامان 1 مهر بابا 1 آبان پسملی .دقیقا 1 ماه دیگه باز باید پست تولد بذاریم هوراااااااا دیگه باید کارام را شروع کنم تا عقب نیوفتم.

11 ماهگیت مبارک پسرکم

امروزم اولین روز شروع سال تحصیلی بود و مهد پذیرای دوستای جدید بودیم .

حالا میریم سر عکس و دلبری های شما

تا الان 4 قدم راه میری.بعضی کارا مختص خودت مثل غش بازی خیلی دوست داری تنها با مامان نه کس دیگه.

کار خیلی با مزه ات اینه که مامان بیاد سر لپ تاپ اونم اگه دمر دراز کش باشم میایی از پشت موهامو می کشی خم تو چشمام نگاه می کنی مثل ساواک هنگام باز جویی آخه شما که خبر نداری مامان وبلاگت را می نویسه همش می خوای بازجویی کنی که مبادا پامو کج بذارمخنده

اینقدر عینک این و اونو زدی تا برات عینک گرفتم.

الهی قربونت برم که اصلا بیرون از چشت در نمیاری.

 یه نگاهی به اسباب بازیهات بندازیم

بهترین جا برا بازی کجاست؟

البته یه وقتایی اجازه می گیریخنده

به نظرت تو کجا می تونی نباشی؟


آخه تو اونجا چی کار می کنی مامان فدات؟عصبانی

البته فکر نکنید فقط پسملی شیطونه یه وفتایی 2 تایی شیطونی می کنیم.

 این ماه 2 تا عروسی داشتیم نوه های خاله بابایی بودن

لباسات را پوشیدی گفتم ازت عکس بگیرم اما نمی دونم به چی اینجوری خندت گرفت!؟سوال

''برق نگاه تو خورشید را به مسلخ برده است''

 





[موضوع : 6 تا 12 ماهگی]
تاريخ : جمعه 15 شهريور 1392 | 12:01 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

سلام ما اومدیم با کلی خبر

در 10 ماه8روزگی اولین قدم رابرداشتی و پاهای کوچکت لحظه به لحظه, استوارتر

برا برداشتن قدمهای بزرگ می شود.

چه قدر زمان سریع می گذرد روزی آنقدر ضعیف بودی که  توانایی حرکت پاهایت را نداشتی,

وحالا روی پاهایت,مستحکم ایستادی..

حالا از این روزها بگم یه هفته ایی کرج بودیم شما هم با شیرین عسل بازیهات حسابی

خودتو لوس می کردی مخصوصا برا بابام.

و هدیه های برات دندونت دادن که دست همه درد نکنه.

شیطون بازی هم که دست همه را از پشت بستی هرچی به قول سلطان میگیم:

''هر کاری می کنی بکن ولی خونه رو بهم نریز''

تو گوش شما نمیره.

خدا نکنه چیزی چشمتو بگیره شده تو 10 روز نقشه میکشی و ترتیبش رو میدی

مثل چراغ تزینیمگریه

جدیدا هم فقط صندلی راننده را دوست داری.

آیینه و شیشه بازی خیلی دوست داری همه جا اثر انگشتات هست,

و از دیدن خودت کلی ذوق میکنی.

حرف زدناتم قشنگتر شده,وقتی زور می زنی تا درست حرف بزنب خنده دار میشی,

نمی دونم چه عجله ایی داری برا حرف.

تاتی و یک را خیلی خوب می گی یه وقتایی تاب هم میگی و نازی را نا میگی

بادکنک بازی خیلی دوست داری.

و برا با دست آوردنش هرسختی را تحمل می کنی.چشمک

کسی جرات نداره جلو شما آب بخوره, خیلی آب دوست داری تا تموم نشه ول کن نیستی.

به خاطر این وقتی آب می خوری همیشه بابایی میگه:'' تو متولد کرج هستی یا کربلا؟''

یه عکسم از روزی که پشونیت خورده بود به رادیاتور مهد میذارم.

امیدوارم مامانی رو برا بی توجهیش ببخشی.

 

 

''تمام حواسم با ناز نگاهت رفت. ''





[موضوع : 6 تا 12 ماهگی]
تاريخ : جمعه 1 شهريور 1392 | 21:51 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

      انار دونه دونه               آرشا داریم در دونه             قشنگ ومهربونه

    انار دونه دونه               چهار روزه که آرشا جون      گرفتار دندونه  

        انار دونه دونه               توی دهان آرشا جون           یه گل زده جوونه

        گل نگو مرواریده            مثل طلا سفیده           هیچ کس از این قشنگتر

                 جواهری ندیده        

     سلام آرشا جون یه دندون

بالاخره در سن 9 ماه و 28 روزگی چهارشنبه متوجه رویش مروارید قشنگ شما شدیم.

من خیلی دوست داشتم جشن بگیریم اما به دلایلی نشدو دیگه

کم کم هم داریم به تولدشما نزدیک میشم گذاشتم جشن را برا تولدت.

دست تنها با شما حتی آش درست کردن هم سخت بود

اما دوست خوبم اعظم جون کمکمون کرد

وامروز آش دندونی را درست کردم.

ایشالا به زودی بقیه دندونات در بیاد

چهارشنبه تولد دختر عمه هات بود

شیدا و فاطمه و زهرا 

شما هم برعکس خونه ,خیلی آروم و مودب بودی کلی همه قربون

صدقه ات رفتن,کلی هم مجلس را با دست زدنات چرخوندی .منم از

ذوق دندون در آوردنت سر از پا نمی شناختم کلی خوش گذرندویم.

  

 و امروز ماههای زندگی 3 نفره ما 2 رقمی شد

10 ماهه که فهمیدیم دوست داشتن یعنی چه؟

10 ماهه که زندگی خوش رنگه

و آواز خوشی دارد

دیگه باید برا تولد آماده بشیم

البته امروز یه مناسبت دیگه هم داشت امروز تولد من بود

به خاطر آش دندونی مراسم تولد 3 نفره را برا فردا گذاشتیم

من 28 ساله شدم در روزی که تو 10 ماهه شدی.


وجودت تپش قلبم را هدف داد.





[موضوع : 6 تا 12 ماهگی]
تاريخ : پنجشنبه 31 مرداد 1392 | 15:46 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

سلام جوجه ناز مادر

خیلی وقت نمی کنم وبلاگ را آپ کنم اما هفته ایی یه بار حتما برات آپ می کنم.

این روزا خیلی شیطون شدی منم  اسکورتت میکنم.

اما شدیدا شبیح خون میزنی

در عرض 30 ثانیه آدمو غافلگیر می کنی.

به خاطر این کارت و سهل نگاری من سرت تو مهد خورد به رادیاتور خیلی ورم کرد.

خیلی ترسیدم اما خدا را شکر به خیر گذشت و یه شب سردرد داشتم از دستت خودم عصبانی بودم.

کابینت بازی جا کفشی و کشو بازی هنو پا برجاست

ایستادنتم قوت گرفته اسکیت با یه وسیله ام که مختص خودته

جدیدا از حاج خانوم بازی خوشت اومده

 

قربون حاج خانومون برم

بازی کردن تو اتاقت را دوست داری

اما لازمه چشم ازت بردارم ...

البته یه وقتایی کمک دست مامانی

الهی فدات که همیشه عهده دار تمیز کردن سرامیک ها هستی

بعد از اینهمه فعالیت خواب می چسبه

اما ژستات منو کشته

مامان جان زیاد سخت نگیر راحت لا لا من

مادر فدات که پشت مامان اینور اونوری می کنی صبح تا شب

دریا رفتن هم به قوت خودش پا بر جاست

 

سرزمین کوچک من دستان قشنگ تو است.





[موضوع : 6 تا 12 ماهگی]
تاريخ : 20 مرداد 1392 | 16:49 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

سلام دوستای خوبم.

امروز 20 مرداد سال 92 است و دوستی ما با شما

وشروع وبلاگمون 1 ساله شد.

تو یه صبح جمعه, شروع به نوشتن این وبلاگ کردم در حالی که7 ماهه باردار بودم

و امروز یکشنبه من 9ماه و 20روز است که آرشا را دارم.

 امروز عکس پست ثابت را عوض کردم.

واین 188پست وبلاگت هست.

حرف آخرم نام وکلام توست.





[موضوع : 6 تا 12 ماهگی]
تاريخ : يکشنبه 30 تير 1392 | 22:45 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

 

سلام شهزاده زرین کمر مادر

پسر عزیزم اومدم تا خاطران نه ماهگیت را برات بنویسم.

همانطور که تو پستهای قبل برات نوشتم دیگه نت اومدن به یمن وجود شما یک کم سخت شده

ظاهرا شما هم به لپ تاپ حساس شدی

همش در حال نقشه کشیدن برا ترکوندنش هستی.

این روزا اینقدر هوا گرمه که تو اصلا لباس دوست نداری و بیشتر اوقات چیزی تنت نمی کنیم و

هر روز ظهر با بابایی دوش میگیری.دوش که چه عرض کنم آب بازی 30 دقیقه ایینیشخند

البته خیلی شیطونی میکنی و کلی خطر آفرین شدی.

وای وای وای کارای خطرناکت که اصلا قابل شمارش نیست.

 

 

تازه به جز اینا با شیشه شیرت می خوای چهار دست و پا رو سرامیک بری

که در نهایت امر باعث واژگون شدنت میشه.آخه مامانی چرا زور میگی؟؟؟؟

از بازیهات و اسباب بازیهات بگم برات بیشتر از هر چیزی کتاب لمسیتو دوست داری

بعدم کامیونت

 

البته با لگوها ودیگر اسباب بازیهتم بازی می کنی اما برا 10 دقیقه باهاشون سرگرمی

اما چیزایی که اسباب بازی نیست اما علاقه شما برا بازی با آنها بیشتر از اسباب بازیهاست

 

 

آخه با در پوش چاه بازی می کنن؟

چنان با ذوق می دویی سمتش که نگو....

بهترین راه سر گرم کردنت فلش بازی

این دیگه شیطنت مامان بودهنیشخند

 حالا از فضولی بازیهات بگم: 

 

این روزا عمو پورنگ را خیلی دوس داری

موقع پخشش همزمان با بچه ها دست میزنی

بعضی وقتا هم متفکرانه به حرفای عمو پورنگ فکر می کنی

یه ضرب المثل هست که می گن سر پیری معرکه گیری؟!

اینجاست که باید به شما گفت نوزادی پستونک نخوردی الان داری جبران می کنیخنده

شیشه شیرم باید دست باشه یه اسباب بازی برات

خوردن مایعات با نی را خیلی دوست داری

الانم عاشق این شدی که راه بری وروجک

خوابدنتم که دیگه گفتن نداره . تو عکس پیداست چقدر تو خواب از جات تکون نمی خوری...

راستی چند روزه یه یا کریم پشت پنجره دستشویی تخم گذاشته

ما هم چشم براه به دنیا اومدن جوجه هاشیم

و داغترین خبر اینکه امروز مامان وفا بهت بای بای یاد داد

هورااااااااااا

اینم از اخبار این روزا

 

 

 





[موضوع : 6 تا 12 ماهگی]
صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد