تولد تا 6 ماهگی
X
تاريخ : پنجشنبه 3 دی 1394 | 17:28 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

         آرشا عشق مامانش





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 10 مرداد 1392 | 14:59 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

سلام  کوچولوی شیطون بلا مامان

بازم برات از شیطونیهات اومدم بگم درسته خیلی خسته می شم این روزا ولی فکر اینو می کنم که این روزا تکرار نشدنیست تمام خستگی از تنم بیرون می یاد.

قربونت برم دیگه شبا بدون اتصال به مامان نمی خوابی و تازه دو شب که بیدار می شی جز شیر توقع داری با هات بازی کنیم  منم زود بعد شیر بابایی رو بیدار می کنم و این زحمتو گردن بابایی می ندازم و با بد جنسی پشت به شما لالا میکنم.

البته لالا که چه عرض کنم به ساعتی نگذشته باز اتصال می خوای.

خدا نکنه کولر رو خاموش کنیم شما در جا بیدار می شی ما قندیل ببندیم مهم نیست بدون رو انداز هم می خوابی کلا رفتی تو فاز لختی و قطبی و این حرفا تو خونه هم کی باید حرف آخر و بزنه؟

معلومه آقا آرشا

بنابر این دلایل چند روز آب ریزش بینی داری اصلا فکر نکنی برا لختی بودن کولر این حرفاستااااا!!!

یه هفته است که 9 ماهت تموم شده همچنان خبری از دندون نیست بی صبرانه منتظرم تا دندونی بپزم.....

عاشق کتاب خوندنی مخصوصا کتاب خانوم مرغه با صدای باباییی

تو هفته گذشته 3 مرداد تولد مامان ثریا و 8 مرداد تولد ابوالفضل پسر خاله من بود که به هر دو تبریک می گم.

تا لی لی حوضک می خونم  انگشت اشارت را نشون می دی

قربونت برم که ساعت کوکی خونمونی از 7 تا 7/20 حتما از خواب بیدار می شی تا آماده شیم 8 سر کار باشیم و تا 1/30 همدیگرو نمی بینیم

تو این ماه بابا ساعت 4 خونه بوده حسابی بابایی شدی نمی دونم بعد ماه رمضون دس تنها چه کنم؟!

تازگی ها وقتی میری به چیزی دس بزنی من میام بگیرمت فکر می کنی داریم دنبال بازی می کنیم و سریعتر می ری و کلی می خندی برا وروجک بودنت.

تو این هفته 2 تا لیوان شکستی اینقدر عاشق آ ب هستی  در برابر آب نمی شه کنترلت کرد یه وقتایی می خوای با پا بری تو لیوان آب

 

خوردن بربری را خیلی دوس داری و قتی کاغذم می بینی به خیال بربری دست میگیری و گازش می زنی

 

شلیل خوردنت منو کشتهههههه

 

 

و شستشو بعد از خوردن شلیل

 

بهترین راه حل برا چند دقیقه استراحت تبعید به جعبه اسباب بازیهاست

 

اینم از ماشین بازی با جارو برقی

 

بی هیچ اغراقی تو را می پرستم

 





[موضوع : تولد تا 6 ماهگی]
تاريخ : سه شنبه 10 ارديبهشت 1392 | 0:52 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

سلام امید مامان

یکم دیر شد  اما شما مامانو ببخش می خوام کارهایی که تو 6 ماهگی انجام دادی را برات بگم.اول از همه اینو بگم که دیگه عکس گرفتن از شما وروجک راحت نیست باور نداری؟! ببین می خوای دوربین رو بگیری

پسرم تو این ماه کدو قل قله زن شدی

هرچی را بخوای قل و قل می ری و می ری تا بگیری

قربونت برم که موقعه خواب دستات باز همیشه

یه بار سردی کردی نبات داغ برات درست کردم با شیشه شیر بخوری

وای مامانی از این کارت عاجز شدم خیلی وحشتناک هست یه بار دور گردنت پیچ خورده بود

یعنی هزار نوع خوراکی و اسباب بازی را با سیم لپ تاپ عوض نمی کنی

دماغ بازی که خیلی دوس داری وقتی با انگشت به بینیت فشار می دم میگم بیب کلی می خندی.

وای خوردن پا رو داشت یادم می رفت که فهمیدم انعطاف بدنت خوبه باید یه کلاس ژیمناستیک بفرستمت.

 راستی قبلا طاق باز میخوابیدی اما این ماه رو به پهلو می خوابیدی

 عاشق نایلون بازی هستی

اما یه وقتایی با هاش در گیر می شی کار به اینجا می رسه

پسرم اینجوری ادامه بدی با  علاقه  ای که به کتاب خوندن داری آینده روشنی را برات می بینم

البته این کتانتو بخاطر گاوی که داره خیلی دوس داری شایدم یه گاوداری بزنی!چشمک

 پتو بازیت خیلی هیجان دارههههه

وقتتی پتو را می ندازم سرت

دنبال خلاص شدنی

این پست طولانی شد وقتی شما حوصلت سر می ره را نمی تونم توصیف کنم با این عکس این پستو می بندم

 





[موضوع : تولد تا 6 ماهگی]
تاريخ : شنبه 7 ارديبهشت 1392 | 15:31 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

این نوبت واکسنتو یه 5 روز به تاخیر انداختم چون کرج بودیم بعدم گفتم به خاطر تغییر آب و هوایی که داشتی یه 2 روز صبر کنم تا 5 شنبه صبح رفتیم اداره بهداشت و تزریق شد واکسنت خدا را شکر اذیت نشدی بالا خره ما هم از این واکسن بازی راحت شدیم رفت تا 6 ماه دیگه چه استرسی داره این واکسن زدن!





[موضوع : تولد تا 6 ماهگی]
تاريخ : چهارشنبه 4 ارديبهشت 1392 | 0:20 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

این روزها خیلی سرم شلوغ بود عروس و کار و کارهای خونه یکم باعث شد از وبلاگت و دوستانت دور شم اما قول می دم که همه چی رو مرتب و وبلاگت را به موقع آپ کنم.از همه دوستان تشکر می کنم به خاطرکامنت های محبت آمیزشون و عذر خواهی میکنم به خاطر اینکه نتونستم بهشون سر بزنم.





[موضوع : تولد تا 6 ماهگی]
تاريخ : چهارشنبه 4 ارديبهشت 1392 | 0:14 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

بالاخره آرشا جونم 6 ماهه شد اینبار ماهگرد پسملی با عروسی دایی جونش مصادف شد. اولین عروسی که پسرم رفت عروسی داییش بود البته خیلی  هم آقا بود ولی خوب یکم خسته شد به خاطر مسیر.

اینم کیک شش ماهگی اما خوب ببخشید یکم هول هولکی شد.


اینم از عکس با آقا داماد


 

 





[موضوع : تولد تا 6 ماهگی]
تاريخ : چهارشنبه 21 فروردين 1392 | 22:45 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

دیروز بعد از ظهر بابایی بی کار بود ورفتیم پیاده روی شما هم که عاشق بیرون .

سوار کالسکه تا دریا رفتیم و اومدیم البته ما تا دریا فاصله ایی نداریم اما چون خریدم داشتیم حدود 3 ساعت بیرون بودیم.

عکسای دیروز را برات می ذارم.

واقعا هوای خوبی بود جای همه دوستان خالی





[موضوع : تولد تا 6 ماهگی]
تاريخ : چهارشنبه 21 فروردين 1392 | 22:04 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

هرسال منو بابا عادت داریم که بعد 13 ماهیمون را آزاد کنیم امسالم مثل هر سال خدا را شکر ماهیمون زنده موند و  جمعه 16 فروردین رفتیم دریا اما این بار با شما  رفتیم برا اولین بار بود که دریا را دیدی دفعه قبل به خاطر سرما تو پتو بودی

شما اینقد دریا برات جالب بود که هر کار می کردم راضی نمی شدی دوربین را نگاه کنی

اما بابا راضیت کرد

و بعدم بازیگوشی

راستی ناهار و بستنی هم مهمون بابا بودیم.

 





[موضوع : تولد تا 6 ماهگی]
تاريخ : سه شنبه 20 فروردين 1392 | 22:06 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

آخرین روز عیدم که می گن باید رفت بیرون ما هم به اتفاق خانواده پدری آرشا رفتیم پارک جنگلی .اول از عکس سفره هفت سین در آخرین روز کنارش نشستی.

ویک عکس سه نفره

یک عکس پدرو پسری

وای آتیش ... دود ... کمک

آخ جون مامان نجاتم داد

خاله ها دعوام نکنید هنو روشن نبود فقط برا عکس دستم هست

یک عکس با دختر عمو و دختر عمه ام

بازم عکس؟؟؟؟ دیگه دارم عصبانی می شم.....

 

 





[موضوع : تولد تا 6 ماهگی]
تاريخ : يکشنبه 18 فروردين 1392 | 23:22 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

عیدم تموم شد فقط برامون شد یه خاطره با چندتا عکس.اما این عید برام جاویدان بود با وجود گل پسرم.بعد سال تحویل رفتیم خونه مامان بابا شما اونجا عیدی گرفتی و شام هم موندیم همه دور هم بودیم.قبل شام همه رفتن چند جا عید دیدنی منو و بابایی از وقت استفاده کردیم رفتیم حیاط عکاسی.

قربون اون خندهای کجکیتماچ

روز اول عیدم رفتیم کرج اونجا که همه منتظرت بودن تا بچرونن تو رو کلی مهمونی رفتیم ومهمون اومد شب اول یه کم بی تابی کردی که بابا نبود اما روزهای بعد اروم بودی.

کیک 5 ماهگی را هم همون جا خریدیم و رفتیم با عمه اینا بیرون خوردیم البته کیک تولد پسر عمه ام را خوردیم روز کیک خوری بود دیگههههه

البته خوردن این کیک خیلی قضایا داشت فقط اینو بگم تا تو حیاط مجتمع مامان اینا منتطر بودیم تا بریم چندتا عکس گرفتیم

پس چرا نمی یایید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 برا اولین بار سوار مینی بوس شدم بریم هوا خوری دست جمعی

واییییییییی به اینا میگن شکوفه؟؟؟؟ چه نازنننننننننننننننن

دیدم همه شادن گفتم ما هم یه لبخندی روز عیدی زده باشیم

حالا تو این هوای بهاری یه چرت می چسبه

وااااااااااااا چرا کلاه سرم رفت باز ما خواستیم یه چرت بزنیم مارا خواب هفت پادشاه برد

 رفتیم خونه خاله مامانم عید دیدنی من آقا سنگین رنگین نشسته بودم که باز مامان ببینیت چه کار کرد تا همه بخندن

امان از دست مامانم.دیگه 7فروردین برگشتیم شمال با خاله مامانم .اونها هم یه روز خونه ما بودن رفتن

پسر خاله مامانم هم(ابوالفضل) کلی موقغ رفتن خودشو خوشتیپ کرد

حالا حکایت منو فامیلای بابام

 

 

 

 

اینم از تیپ آخرین عید دیدنی سال 92 البته این جوری رفتم ولی از گرمای خونشون این جوری برگشتم

 مرسی از همراهیتون هر روزتون نوروز باشه دوستای خوبم





[موضوع : تولد تا 6 ماهگی]
تاريخ : پنجشنبه 1 فروردين 1392 | 0:55 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

عکس سفره هفت سین پسملی تو مهد کودک که مامانی وآنا جون با هم درست کردن





[موضوع : تولد تا 6 ماهگی]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 صفحه بعد