آرشا مامانیآرشا مامانی، تا این لحظه: 14 سال و 1 روز سن داره

آرشا مامانی

اولین شکستن

نمی دونم وروجک مامان خوشحال باشم یا عصبانی خوشحالم که پسملم کنجکاو و داره به محیط اطرافش واکنش نشون می ده و این حاکی از سلامت وروجکم هست و عصبانی از اینکه جا صابونی راشکستی صبحها قبل از رفتن به سر کار پوشکت را که عوض می کنم و می شورمت که امروز  چون مانتو پوشیده بودم تو حموم نشستم بردمت دستشویی و تو روشویی بشورمت که دسته گل به آب دادی جا صابونی را از جلو آینه کشیدی و انداختب البته فدا سرت ولی باید می نوشتم تا بدانی که مامان در اوج عصبانیتم از کارهای شما قند تو دلش آب میشه. ...
17 ارديبهشت 1392

یه عذر خواهی

سلام دوستای عزیز ببخشید که کمتر بهتون سر می زنم اما به زودی به وبلاگ همه تون سر می زنم دلم برا همتون تنگ شده پیشایشم روز مادر به همه شما مامانیهای مهربون تبریک می گم مخصوصا مامان های سال اولی این شعر هم تقدیم به همتون مامان جون من چه مهربون دوسش دارم قدر یه دنیا خودش می دونه یه شاخه گل هدیه ما برای مادر خدای خوب مهربون نگهدارش باش ...
12 ارديبهشت 1392

روزهای 6 ماهگی

سلام امید مامان یکم دیر شد  اما شما مامانو ببخش می خوام کارهایی که تو 6 ماهگی انجام دادی را برات بگم.اول از همه اینو بگم که دیگه عکس گرفتن از شما وروجک راحت نیست باور نداری؟! ببین می خوای دوربین رو بگیری پسرم تو این ماه کدو قل قله زن شدی هرچی را بخوای قل و قل می ری و می ری تا بگیری قربونت برم که موقعه خواب دستات باز همیشه یه بار سردی کردی نبات داغ برات درست کردم با شیشه شیر بخوری وای مامانی از این کارت عاجز شدم خیلی وحشتناک هست یه بار دور گردنت پیچ خورده بود یعنی هزار نوع خوراکی و اسباب بازی را با سیم لپ تاپ عوض نمی کنی دماغ باز...
10 ارديبهشت 1392

واکسن 6 ماهگی

این نوبت واکسنتو یه 5 روز به تاخیر انداختم چون کرج بودیم بعدم گفتم به خاطر تغییر آب و هوایی که داشتی یه 2 روز صبر کنم تا 5 شنبه صبح رفتیم اداره بهداشت و تزریق شد واکسنت خدا را شکر اذیت نشدی بالا خره ما هم از این واکسن بازی راحت شدیم رفت تا 6 ماه دیگه چه استرسی داره این واکسن زدن!
7 ارديبهشت 1392

اولین باری که نشستی

دیشب برا اولین بار عزیزم  15 تا 20 دقیقه تنها و بی کمک نشستی وای که چه قد ذوق کردم اسباب بازیهات و آبکشی که دوسشون داشتی جلوت بود اسباب بازیها را در می آوردی می ریختی بیرون و قتی هیچی توش نبود اعتراض می کردی و تا من دوباره جمع می کردم می ریختم تو آبکش از نو شروع می کردی. الهی قربونت برم که داری آقا می شی اما دلم نمی خواد از این لحظه ها سر سری بگذرم و نمی خوام زود بزرگ شوی می خواهم از تمام لحظات با تو بودن لذت ببرم. ...
5 ارديبهشت 1392

این روزها

این روزها خیلی سرم شلوغ بود عروس و کار و کارهای خونه یکم باعث شد از وبلاگت و دوستانت دور شم اما قول می دم که همه چی رو مرتب و وبلاگت را به موقع آپ کنم.از همه دوستان تشکر می کنم به خاطرکامنت های محبت آمیزشون و عذر خواهی میکنم به خاطر اینکه نتونستم بهشون سر بزنم.
4 ارديبهشت 1392