آرشا مامانیآرشا مامانی، تا این لحظه: 14 سال و 1 روز سن داره

آرشا مامانی

آخرین پست سال 91

آخرین پست سال را زودتر گذاشتم تا دوستانم با یادگاریهاشون این پست را ببندیم و سردفتر سال 92 را آغاز کنیم.  وعنوان این پستم هست: --------------------------------------------این خط آخر دفتر سال 91 است برام یادگاری می نویسی؟
27 اسفند 1391

کارهای این روزها

مامان فدات بشه که هروز داری پیشرفت می کنی عزیزم یک سری از شاهکارهای جدیدتو برات میذارم   مامان قربونت بره که عاشق دوربینی.این آقا داره برا شما طبل می زنه دوبینو نگاه نکن اونو نگاه کن...   مهندس آرشا جان در حال بررسی سوژه مناسب پرتاپ بود شوووووووووووت وای نشکستی این بار اگه دستم بهت برسه..... چه کار کنم دیگه صداش در نیاد؟ پسملی خیلی تاپ دوس داره از دفعه اول که گداشتیم دستشو به میله نگه می داشت اینقدر تاپ بازی دوس داری که بابای وقتی مامان کلاس نقاشی میره تورا اونجا می خوابونه بعد میام بقیه کارتو می نویسم   ...
24 اسفند 1391

تقویم و عکس سفره هفت سین

سلان مامانیها من اومدم باز. املوز داشتم با مامانم دعوا میکلدم که چلا من تقویم ندالم .اصلا میدونید گلیه های دیلوزمم بلا همین بود. مامانی که بهم گفت تقویم داره چاپ میشه و این مژده لم بهم داد که عکس سفره هفت سینم داده برام چاپ شه از خوشحال همش تو خوافم.تازه گفت امسال بلا مهد سفله قشنگتر دلست کرده به افتخاله من. هولاااااااااااااااااااااا مامانی ...
20 اسفند 1391

یه روز بد

سلام قشنگم.سلام مهربونم. مامان  فدات بشه نمی دونی دیروز چه روز بدی بود تمام بعد از ظهر را گریه کردی خیی اینقد که مامان محمد حسین اومد جلو در فکر کرد طوری شده.هزچی شیر می دادم می خوردی اما باز گریه می کردی با هم فکری مامان محمد حسین بهت حریره دادم خیلی با اشتها خوردی البته یه هفته شبا یه قاشق مربا خوری بهت می دادم .بعد آروم شدی اما باز شب تا صبح 10 بار پاشدی خیلی نا آروم بودی به اندازه 5ساعت اصلا نخندیدی دلم برا خندهات یه ذره شده بود شب که تو خوابیدی منم یه دل سیر گریه کردم.
20 اسفند 1391

شب زنده داری

سلام عزیز دلم مامان 2 بار تا الان داربی کاری انجام میدی که هیجان زده شدم .چند شب پیش حدود ساعت 2/5 بود تو خواب بودم یه لحظه خواستم چک کنم ببینم پتو روت هست یا نه تا اینکه چشم باز کردم دیدم غلطت زدی دمر شدی بالا سرم اومدی و منو نگاه می کنی.بعد یه بوس وشیر بعدم لالا دیشب نزدیکای صبح دیدم باز دمر شدی تو تاریکی داری منو باباییی رو نگاه می کنی یه ربع چشم بسته نگات می کردم ما را نگاه می کردی ولی یه صدا کوچیک ازت در نمی یومد که ما بیدار نشیم بعد بابایی رو بیدار کردم دو تا یی چند دقیقه شما را نگاه می کردیم  زیر چشمی. قربونت برم که اینقد نازی و هر روز داری با کارات شادی به خونه ما میاری ...
18 اسفند 1391