آرشا مامانیآرشا مامانی، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 29 روز سن داره

آرشا مامانی

روزانه ها

سقف ها خیلی نفهمن ! سقف ها رو واسه این نساختن که شب ها زل بزنیم به سایه های سیاهی که روشون دراز کشیدن. سقف ها رو واسه این نساختن که یه روز آوار بشن رو سر آدمایی که نتونستن از زلزله فرار کنن. سقف ها ساخته شدن که به آدما امنیت بدن. نه اینکه از ترسِ آوار شدن ازشون فاصله بگیریم و تو چادر خوابیدن ترجیحمون بشه. نه اینکه خاطراتِ یه عمر زندگی رو دفن کنن تو خودشون و نزارن حتی اونارو بکِشیم‌ بیرون !! نه اینکه بولدوزرها بیفتن به جونِ ... چرا نمیفهمن که اونا واسه این چیزا خلق نشدن.هان ؟! چرا نمیفهمن،درستش اینه که شب بخوابیم و صبح سالم از خونمون بزنیم بیرون. سقف ها خیلی نفهمن.خیلی ......
19 آذر 1396

دلنوشته های مادرانه

چرا زنان سن خود را کمتر از سن شناسنامه ای خود می دانند؟ چون روزهایی را که منتظر تولد کودکش بوده فقط با دلواپسی انتظار کشیده و زندگی نکرده. چون شبهایی که فرزندش مریض بوده در کنار بستر او نشسته و گریسته و زندگی نکرده. چون زمانی که فرزندش بیرون از خانه بوده تا لحظه ورودش، فقط به در چشم دوخته و زندگی نکرده. چون بارها بخاطر راحتی سایر اعضای خانواده، خواسته ها و نیازهای خود را نادیده گرفته و زندگی نکرده. او همه اینها را از زندگی کم کرده و سپس سن خود را حساب میکند. حق با اوست و منصفانه نیست زمانی را که برای دیگران زندگی کرده به حساب او بگذاریم... دلنوشته های مادرانه...
19 آذر 1396

روازنه ها

  باز با تاخیر ولی اومدم. اینم از یه جمعه بنفشه ی که تو فرهنگسرا اشراق بود..               البته بگم مثل همیشه اقا بودی فدات بشم عشق کوچولوی من.                     ...
12 آبان 1396

تولد 5 سالگی

پسرم امروز ، سالروز میلاد توست و من هنوز همچون تمام سالهای گذشته در حیرتم از داشتنت .در کنار تمام داشته هایم ، تنها تو ، دلیل کافی خوشبختی ام هستی .  شیرین من ! نمی دانم به چه زبان ، بابت تمام آنچه که با شکفتنت ارزانی ام کرده ای سپاسگزار باشم . چشمها، گوشها ، زبان و قلبی را که پیش از تو داشته ام ، نه به یاد می اورم و نه می خواهم . با تو دوباره زاده شدم . تو به آن قالب گذشته من ، روح بخشیدی . همین روحی که دیگران به خاطرش مرا " مادر " خطاب می کنند . نقطه ی پایان تمام نا امیدی ها و خستگی های من ...
2 آبان 1396

تولد 5 سالگی

 امشب شب تولد توست ! شبي كه ستاره ايي به آسمان زندگيم افزوده مي شود ، ستاره ايي كه مي تواند همانند نقطه عطفي در زندگيم بدرخشد و نوراني تراز تمامي ستارگان شود . امشب شب تولد توست كاش ميتوانستم آسمان شهر را به افتخارت ستاره باران كنم ، كاش مي توانستم ماه را ميهمان امشبت كنم ، كاش مي توانستم بر سر راهت دريايي از گل نشانم و هوايت را پر از بوي عشق كنم ! كاش ميشد دستانت را بگيرم و با هم به سوي زيبايها پرواز كنيم . كاش ميشد امشب ، فقط امشب در كنارم بودي و در كنارت بودم تا هر چه خوبي است نثارت كنم ، هر چه عشق است به پايت بريزم ، هر چه غم است از زندگيت پاك كنم و هر چه زشتي است از روزگارت محو امشب تولد توست...
2 آبان 1396