آرشا مامانیآرشا مامانی، تا این لحظه: 14 سال و 1 روز سن داره

آرشا مامانی

خوش آمد گویی

پسرم کلی هوا خواه داشت که از لحظه رسیدن همه اومدن خوش آمد گویی و کلی پسرم رو شرمنده کردن با کادوها وهدیه هاشون. امیدوارم پسرم مامان رو ببخشی یکم اوضاع سخته و گرنه سعی میکردم عکس های بیشتر و بهتری بگیرم اما قول می دم سر یه فرصت مناسب برات هدیه هات رو بنویسم.
3 اسفند 1391

تولد

سلام من 7 روز پیش در دو شنبه یک آبان به دنیا اومدم. خدایا تو رو برا به دنیا اومدن پسرم شکر می کنم. بالاخره انتظار ها سر اومد و تونستم بغلت کنم و لمست کنم.زیبا ترین روز زندگیم بود.تمام درد های جراحی ارزش شیدن اون صدای نازت رو داشت. هیچ لذتی بالا تر از مادر شدن نیست شاید بارداری خیلی برام سخت بود اما با به دنیا اومدنت همه چی برام فراموش شد و فقط می خواستم ببوسمت. ساعت 1:50 متولد شدی من 5:30 تونستم آرشای عزیزم را در آغوش بگیرم ...
3 اسفند 1391

سیسمونیت رسید

سلام پسملم دیروز دیگه سیسمونیت رسید البته یک ماهی بود که خریده بودیم اما تا از کرج آورده شه شد دیروز. کلی جابه جا کردنش سخت بود.مامان اینا هم باید زود برمیگشتن به خاطر این کلی خسته شدم.شب از خستگی خوابم نمی برد. اما عوضش اتاق پسرم قشنگ شد. خدا کنه که تو اتاقت احساس آرامش کنی و دوسش داشته باشی. فقط شیشه کمدت باید عوض بشه چون شکست . لباساتم هنوز کامل نیست تا خودم برم کرج برات بخریم. حتما عکس اتاقت رو برات می ذارم. ...
3 اسفند 1391

واکسن چهار ماهگی

امروز روز سختی بود به خاطر استرس از واکسن زدن یه روز واکسنت را عقب انداختم چون سه شنبه ها مامان کلاس داره گفتم شاید نتونم خوب ازت پرستاری کنم.امروز ساعت 11 رفتیم بابایی هم اومد.وقتی پسملی بغلم بودی واکسن رو تزریق کردن چشت پر اشک شد چرخیدی بابایی رو نگاه کردی و با چشم پر اشک انگار داشتی باهاش حرف می زدی و از دردت می گفتی.قد 67 و وزنت 7900 بود.ماشااله مامان فدات شه بعد خوردن استامینوفن ...
3 اسفند 1391