آرشا مامانیآرشا مامانی، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 28 روز سن داره

آرشا مامانی

تقویم و عکس سفره هفت سین

سلان مامانیها من اومدم باز. املوز داشتم با مامانم دعوا میکلدم که چلا من تقویم ندالم .اصلا میدونید گلیه های دیلوزمم بلا همین بود. مامانی که بهم گفت تقویم داره چاپ میشه و این مژده لم بهم داد که عکس سفره هفت سینم داده برام چاپ شه از خوشحال همش تو خوافم.تازه گفت امسال بلا مهد سفله قشنگتر دلست کرده به افتخاله من. هولاااااااااااااااااااااا مامانی ...
20 اسفند 1391

یه روز بد

سلام قشنگم.سلام مهربونم. مامان  فدات بشه نمی دونی دیروز چه روز بدی بود تمام بعد از ظهر را گریه کردی خیی اینقد که مامان محمد حسین اومد جلو در فکر کرد طوری شده.هزچی شیر می دادم می خوردی اما باز گریه می کردی با هم فکری مامان محمد حسین بهت حریره دادم خیلی با اشتها خوردی البته یه هفته شبا یه قاشق مربا خوری بهت می دادم .بعد آروم شدی اما باز شب تا صبح 10 بار پاشدی خیلی نا آروم بودی به اندازه 5ساعت اصلا نخندیدی دلم برا خندهات یه ذره شده بود شب که تو خوابیدی منم یه دل سیر گریه کردم.
20 اسفند 1391

شب زنده داری

سلام عزیز دلم مامان 2 بار تا الان داربی کاری انجام میدی که هیجان زده شدم .چند شب پیش حدود ساعت 2/5 بود تو خواب بودم یه لحظه خواستم چک کنم ببینم پتو روت هست یا نه تا اینکه چشم باز کردم دیدم غلطت زدی دمر شدی بالا سرم اومدی و منو نگاه می کنی.بعد یه بوس وشیر بعدم لالا دیشب نزدیکای صبح دیدم باز دمر شدی تو تاریکی داری منو باباییی رو نگاه می کنی یه ربع چشم بسته نگات می کردم ما را نگاه می کردی ولی یه صدا کوچیک ازت در نمی یومد که ما بیدار نشیم بعد بابایی رو بیدار کردم دو تا یی چند دقیقه شما را نگاه می کردیم  زیر چشمی. قربونت برم که اینقد نازی و هر روز داری با کارات شادی به خونه ما میاری ...
18 اسفند 1391

سفره هفت سین

سلانننننن من آرشا جونی پسمل یکی یه دونه مامان شقایقم هستم.والا این لوزا مامانیم خلی سلش  شلوغه وقت نمی کنه بهتون سر بزنه ببخشید والا مبینید که پستم بلا وبلاگ منم نی زاله. اخه این مادر خانومی ما معلوم نیست چه کالست.؟تکلیف ما لم روشن نکرد که 6 ماه مگه نباید سر کار نره؟ اما باز امروز 7/5 صبح منو برد مهد آخه املوز میگفت عسک سفره هفت سینی که خودش با آنا جون دولست کرد بود از ملم عسک گرفتن.کلی ما لو خسته کرد بعد تحویل بابام داد خودش رفت کلاس نقاشی آخه انصافه؟؟؟ ولی بازلم می یاد خیلی با من بازی می کنه تا من به دل نگیلم.اما یه کم خسته میشم دیگهههه . اما بهش گفتم عسکم اماده شد بلاتون بزاله . ...
15 اسفند 1391

یک سال شد

یک سال شد از آن روزی که فهمیدم در وجودم غنچه ای در حال شکفتن و از روزی که نمی دانستم از شادی روییدن غنچه ام چه کنم... اضطراب اینکه غنچه ام کم تاب است وضعیف.از خدا برا او خواستم توانایی نگهداری و شکوفا کردن این غنچه را به من بدهد وامروز 12 اسفند بعد از گذشت یک سال گل زیبا و کوچکم دستانش در دستانم است. به امید روزی که بنویسم منتظر غنچه ای از گلم هستم ...
12 اسفند 1391

کارهای جدید

سلام یکی یه دونم هر روز شیرین تر و کارهای جدید تری انجام میدی. وفتی برا اولین بار متوجه کارت میشم جیغ می کشم بیچاره همسایه ها هروز دچار شک میشن چندتا از کارات را عکس گرفتم برا پسملم میذارم تا بدونی چقد شیرین و خوردنی هستی . وقتی مامان می خواد کاراش را انجام بده شما تو روروءک می شینی و مامانو نگاه میکنی انگار داری سریال دنبال می کنی.سریال مامانو کاراش که تمومی هم نداره مامان فدا پاهای کوچولوت بشه که جدیدا فقط می ندازی رو هم تا بخوابی یا تو کریرت هستی قربونت برم وقتی تو کریرت میشینی این مدلی که پا رو پا دست رو زانو انگار رو تخت سلطنت نشستی وفتی مامان داره آماده میشه بریم بیرون شما رو تخت به انتظار مامان...
11 اسفند 1391

پست 2

سلانننننننننن مامانیهاااااااااا واییییی که چقد منلو شلمنده کلدین .همه منو تایید کلدین و رای آولدم بلا مدیلیت.هولاااااااا ولی مامانم مگه دست از لیاست میکشه؟؟؟؟.... مجبول به توافق شدیم که له یوقتای منم بیلام پست بذالم. همتونو دوست دالم دوست جونیهام ...
9 اسفند 1391