آرشا مامانی
X
تاريخ : پنجشنبه 3 دی 1394 | 17:28 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

         آرشا عشق مامانش





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 18 شهريور 1392 | 14:31 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

سلام عمر مامان

7 سال پیش 17 شهریور صبح جمعه ایی بود که من و بابا پیمانی بستیم

و اولین هدیه را انگشتری که دو قلب بود که به یه قلب رسیده بودن بود

که حالا بعد هفت سال قلب همون یکی شده و در سینه تو می تپه

و شدی نبض زندگی ما

''وجودت تپش قلبم را هدف داد.''





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 15 شهريور 1392 | 12:01 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

سلام ما اومدیم با کلی خبر

در 10 ماه8روزگی اولین قدم رابرداشتی و پاهای کوچکت لحظه به لحظه, استوارتر

برا برداشتن قدمهای بزرگ می شود.

چه قدر زمان سریع می گذرد روزی آنقدر ضعیف بودی که  توانایی حرکت پاهایت را نداشتی,

وحالا روی پاهایت,مستحکم ایستادی..

حالا از این روزها بگم یه هفته ایی کرج بودیم شما هم با شیرین عسل بازیهات حسابی

خودتو لوس می کردی مخصوصا برا بابام.

و هدیه های برات دندونت دادن که دست همه درد نکنه.

شیطون بازی هم که دست همه را از پشت بستی هرچی به قول سلطان میگیم:

''هر کاری می کنی بکن ولی خونه رو بهم نریز''

تو گوش شما نمیره.

خدا نکنه چیزی چشمتو بگیره شده تو 10 روز نقشه میکشی و ترتیبش رو میدی

مثل چراغ تزینیمگریه

جدیدا هم فقط صندلی راننده را دوست داری.

آیینه و شیشه بازی خیلی دوست داری همه جا اثر انگشتات هست,

و از دیدن خودت کلی ذوق میکنی.

حرف زدناتم قشنگتر شده,وقتی زور می زنی تا درست حرف بزنب خنده دار میشی,

نمی دونم چه عجله ایی داری برا حرف.

تاتی و یک را خیلی خوب می گی یه وقتایی تاب هم میگی و نازی را نا میگی

بادکنک بازی خیلی دوست داری.

و برا با دست آوردنش هرسختی را تحمل می کنی.چشمک

کسی جرات نداره جلو شما آب بخوره, خیلی آب دوست داری تا تموم نشه ول کن نیستی.

به خاطر این وقتی آب می خوری همیشه بابایی میگه:'' تو متولد کرج هستی یا کربلا؟''

یه عکسم از روزی که پشونیت خورده بود به رادیاتور مهد میذارم.

امیدوارم مامانی رو برا بی توجهیش ببخشی.

 

 

''تمام حواسم با ناز نگاهت رفت. ''





[موضوع : 6 تا 12 ماهگی]
تاريخ : جمعه 1 شهريور 1392 | 21:51 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

      انار دونه دونه               آرشا داریم در دونه             قشنگ ومهربونه

    انار دونه دونه               چهار روزه که آرشا جون      گرفتار دندونه  

        انار دونه دونه               توی دهان آرشا جون           یه گل زده جوونه

        گل نگو مرواریده            مثل طلا سفیده           هیچ کس از این قشنگتر

                 جواهری ندیده        

     سلام آرشا جون یه دندون

بالاخره در سن 9 ماه و 28 روزگی چهارشنبه متوجه رویش مروارید قشنگ شما شدیم.

من خیلی دوست داشتم جشن بگیریم اما به دلایلی نشدو دیگه

کم کم هم داریم به تولدشما نزدیک میشم گذاشتم جشن را برا تولدت.

دست تنها با شما حتی آش درست کردن هم سخت بود

اما دوست خوبم اعظم جون کمکمون کرد

وامروز آش دندونی را درست کردم.

ایشالا به زودی بقیه دندونات در بیاد

چهارشنبه تولد دختر عمه هات بود

شیدا و فاطمه و زهرا 

شما هم برعکس خونه ,خیلی آروم و مودب بودی کلی همه قربون

صدقه ات رفتن,کلی هم مجلس را با دست زدنات چرخوندی .منم از

ذوق دندون در آوردنت سر از پا نمی شناختم کلی خوش گذرندویم.

  

 و امروز ماههای زندگی 3 نفره ما 2 رقمی شد

10 ماهه که فهمیدیم دوست داشتن یعنی چه؟

10 ماهه که زندگی خوش رنگه

و آواز خوشی دارد

دیگه باید برا تولد آماده بشیم

البته امروز یه مناسبت دیگه هم داشت امروز تولد من بود

به خاطر آش دندونی مراسم تولد 3 نفره را برا فردا گذاشتیم

من 28 ساله شدم در روزی که تو 10 ماهه شدی.


وجودت تپش قلبم را هدف داد.





[موضوع : 6 تا 12 ماهگی]
تاريخ : پنجشنبه 31 مرداد 1392 | 15:46 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

سلام جوجه ناز مادر

خیلی وقت نمی کنم وبلاگ را آپ کنم اما هفته ایی یه بار حتما برات آپ می کنم.

این روزا خیلی شیطون شدی منم  اسکورتت میکنم.

اما شدیدا شبیح خون میزنی

در عرض 30 ثانیه آدمو غافلگیر می کنی.

به خاطر این کارت و سهل نگاری من سرت تو مهد خورد به رادیاتور خیلی ورم کرد.

خیلی ترسیدم اما خدا را شکر به خیر گذشت و یه شب سردرد داشتم از دستت خودم عصبانی بودم.

کابینت بازی جا کفشی و کشو بازی هنو پا برجاست

ایستادنتم قوت گرفته اسکیت با یه وسیله ام که مختص خودته

جدیدا از حاج خانوم بازی خوشت اومده

 

قربون حاج خانومون برم

بازی کردن تو اتاقت را دوست داری

اما لازمه چشم ازت بردارم ...

البته یه وقتایی کمک دست مامانی

الهی فدات که همیشه عهده دار تمیز کردن سرامیک ها هستی

بعد از اینهمه فعالیت خواب می چسبه

اما ژستات منو کشته

مامان جان زیاد سخت نگیر راحت لا لا من

مادر فدات که پشت مامان اینور اونوری می کنی صبح تا شب

دریا رفتن هم به قوت خودش پا بر جاست

 

سرزمین کوچک من دستان قشنگ تو است.





[موضوع : 6 تا 12 ماهگی]
تاريخ : 20 مرداد 1392 | 16:49 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

سلام دوستای خوبم.

امروز 20 مرداد سال 92 است و دوستی ما با شما

وشروع وبلاگمون 1 ساله شد.

تو یه صبح جمعه, شروع به نوشتن این وبلاگ کردم در حالی که7 ماهه باردار بودم

و امروز یکشنبه من 9ماه و 20روز است که آرشا را دارم.

 امروز عکس پست ثابت را عوض کردم.

واین 188پست وبلاگت هست.

حرف آخرم نام وکلام توست.





[موضوع : 6 تا 12 ماهگی]
تاريخ : پنجشنبه 10 مرداد 1392 | 14:59 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

سلام  کوچولوی شیطون بلا مامان

بازم برات از شیطونیهات اومدم بگم درسته خیلی خسته می شم این روزا ولی فکر اینو می کنم که این روزا تکرار نشدنیست تمام خستگی از تنم بیرون می یاد.

قربونت برم دیگه شبا بدون اتصال به مامان نمی خوابی و تازه دو شب که بیدار می شی جز شیر توقع داری با هات بازی کنیم  منم زود بعد شیر بابایی رو بیدار می کنم و این زحمتو گردن بابایی می ندازم و با بد جنسی پشت به شما لالا میکنم.

البته لالا که چه عرض کنم به ساعتی نگذشته باز اتصال می خوای.

خدا نکنه کولر رو خاموش کنیم شما در جا بیدار می شی ما قندیل ببندیم مهم نیست بدون رو انداز هم می خوابی کلا رفتی تو فاز لختی و قطبی و این حرفا تو خونه هم کی باید حرف آخر و بزنه؟

معلومه آقا آرشا

بنابر این دلایل چند روز آب ریزش بینی داری اصلا فکر نکنی برا لختی بودن کولر این حرفاستااااا!!!

یه هفته است که 9 ماهت تموم شده همچنان خبری از دندون نیست بی صبرانه منتظرم تا دندونی بپزم.....

عاشق کتاب خوندنی مخصوصا کتاب خانوم مرغه با صدای باباییی

تو هفته گذشته 3 مرداد تولد مامان ثریا و 8 مرداد تولد ابوالفضل پسر خاله من بود که به هر دو تبریک می گم.

تا لی لی حوضک می خونم  انگشت اشارت را نشون می دی

قربونت برم که ساعت کوکی خونمونی از 7 تا 7/20 حتما از خواب بیدار می شی تا آماده شیم 8 سر کار باشیم و تا 1/30 همدیگرو نمی بینیم

تو این ماه بابا ساعت 4 خونه بوده حسابی بابایی شدی نمی دونم بعد ماه رمضون دس تنها چه کنم؟!

تازگی ها وقتی میری به چیزی دس بزنی من میام بگیرمت فکر می کنی داریم دنبال بازی می کنیم و سریعتر می ری و کلی می خندی برا وروجک بودنت.

تو این هفته 2 تا لیوان شکستی اینقدر عاشق آ ب هستی  در برابر آب نمی شه کنترلت کرد یه وقتایی می خوای با پا بری تو لیوان آب

 

خوردن بربری را خیلی دوس داری و قتی کاغذم می بینی به خیال بربری دست میگیری و گازش می زنی

 

شلیل خوردنت منو کشتهههههه

 

 

و شستشو بعد از خوردن شلیل

 

بهترین راه حل برا چند دقیقه استراحت تبعید به جعبه اسباب بازیهاست

 

اینم از ماشین بازی با جارو برقی

 

بی هیچ اغراقی تو را می پرستم

 





[موضوع : تولد تا 6 ماهگی]
تاريخ : يکشنبه 30 تير 1392 | 22:45 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

 

سلام شهزاده زرین کمر مادر

پسر عزیزم اومدم تا خاطران نه ماهگیت را برات بنویسم.

همانطور که تو پستهای قبل برات نوشتم دیگه نت اومدن به یمن وجود شما یک کم سخت شده

ظاهرا شما هم به لپ تاپ حساس شدی

همش در حال نقشه کشیدن برا ترکوندنش هستی.

این روزا اینقدر هوا گرمه که تو اصلا لباس دوست نداری و بیشتر اوقات چیزی تنت نمی کنیم و

هر روز ظهر با بابایی دوش میگیری.دوش که چه عرض کنم آب بازی 30 دقیقه ایینیشخند

البته خیلی شیطونی میکنی و کلی خطر آفرین شدی.

وای وای وای کارای خطرناکت که اصلا قابل شمارش نیست.

 

 

تازه به جز اینا با شیشه شیرت می خوای چهار دست و پا رو سرامیک بری

که در نهایت امر باعث واژگون شدنت میشه.آخه مامانی چرا زور میگی؟؟؟؟

از بازیهات و اسباب بازیهات بگم برات بیشتر از هر چیزی کتاب لمسیتو دوست داری

بعدم کامیونت

 

البته با لگوها ودیگر اسباب بازیهتم بازی می کنی اما برا 10 دقیقه باهاشون سرگرمی

اما چیزایی که اسباب بازی نیست اما علاقه شما برا بازی با آنها بیشتر از اسباب بازیهاست

 

 

آخه با در پوش چاه بازی می کنن؟

چنان با ذوق می دویی سمتش که نگو....

بهترین راه سر گرم کردنت فلش بازی

این دیگه شیطنت مامان بودهنیشخند

 حالا از فضولی بازیهات بگم: 

 

این روزا عمو پورنگ را خیلی دوس داری

موقع پخشش همزمان با بچه ها دست میزنی

بعضی وقتا هم متفکرانه به حرفای عمو پورنگ فکر می کنی

یه ضرب المثل هست که می گن سر پیری معرکه گیری؟!

اینجاست که باید به شما گفت نوزادی پستونک نخوردی الان داری جبران می کنیخنده

شیشه شیرم باید دست باشه یه اسباب بازی برات

خوردن مایعات با نی را خیلی دوست داری

الانم عاشق این شدی که راه بری وروجک

خوابدنتم که دیگه گفتن نداره . تو عکس پیداست چقدر تو خواب از جات تکون نمی خوری...

راستی چند روزه یه یا کریم پشت پنجره دستشویی تخم گذاشته

ما هم چشم براه به دنیا اومدن جوجه هاشیم

و داغترین خبر اینکه امروز مامان وفا بهت بای بای یاد داد

هورااااااااااا

اینم از اخبار این روزا

 

 

 





[موضوع : 6 تا 12 ماهگی]
تاريخ : يکشنبه 23 تير 1392 | 0:41 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

پروردگارا برا همه داشته ها و نداشته ها ام سپاس

امسالم ماه رمضان اومد

اما امسال ما سه نفریم

سال پیش ماه رمضون تو رو باردار بودم

دوسال که مامان برا داشتن شما روزه نمی گیره

دلم می خواست قشنگ ترین خاطره ماه رمضونم را برات بگم

سال گذشته که من باردار بودم سریال ماه رمضون مربوط به زن وشوهری بود که

بچه دار نمی شدن تیتراژ آغازی سریال پسرای رنگا رنگی بودن

که دل منو غش می آوردن که پسر من شبیه کدومشون

و امسال آرشای عزیزم در آغوشمه

دوست دارم یکی یه دونم





[موضوع : 6 تا 12 ماهگی]
تاريخ : يکشنبه 23 تير 1392 | 0:41 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

سلام فندوق مامان

اومدم برات از مهد رفتن بگم.

درسته ار به دنیا اومدنت یه وقتایی مهد می رفتیم

اما رسما از بعد عید رفتم درست وقتی که5 ماهت تموم شد

اوایل پیش خودم تو دفتر تو کریرت بودی

اما بعد سال تحصیلی رفتی کلاس با مربیت

اوایل خیلی بی تابی می کردی منم زود به داد می رسیدم

اما خبری از آرامش نبود تا

تصمیم گرفتم حرفایی را کهخودمون به خانواده ها توصیه می کردیم را اجرا کنم

و قرار شد ر صبج تا ظهر نبینمت

خیلی سخت بود گریه می کردی دلم آتیش می گرفت

اما نباید تسلیم میشدم

چند روزه عادت کردی اما

الانم نباید منو ببینی وگرنه بی تابی می کنی

 

از پشت پنجره کلاست عکس گرفتم وقتی همه خواب بودن شما در حال دست زدن بودی

عاشق لب پنجره ایستادنی

اینجا هم که با زورگویی کیف پزشکی بچه ها رو گرفتی

ساعت خوابم شما فکر بازی هستی

فقط لازم اشاره کنن دس دسی .شما آماده باشی

اینم اولین همکلاسی مهدت.مرصاد 5 ماه از شما بزرگتره

به امید عکسای دانشگاهت پسملم





[موضوع : 6 تا 12 ماهگی]
تاريخ : شنبه 15 تير 1392 | 20:09 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

سلام عزیزم ببخشید دیگه مثل قبل تو وبلاگت نمی تونم فعالیت کنم البته نا گفته نماند از وروجکی خودته.

ولی تمام تلاشم را می کنم که فعالییت بیشتر بشه.

این روزا شما فقط می خوای از سر کول مامان بالا بری وای به روزی که دراز کشیده باشم یه دستت رو شکمم تکیه گاهت میشه دست دیگت تو صورتم یا می زنی از ذوق یا مو می کشی

در کل شیطون بلا شدی صبحها تو مهد هم با بد بختی ازم جدا میشی.

غذا دادن بهتم خیلی سخت شده اما عاشق شیر هستی شب تا صبح را بهم وصلیم دیگهنیشخند

دیروز برا اولین بار با خانواده بابایی رفتیم بیرون پارک جنگلی کشپل.

شما هم مث همیشه آفا و عاشق بیرون اینقدر با برنامه هستی که همه فکر می کنن خیلی

بچه آرومی هستی دیگه خبر از دل مامان ندارنگریه

ولی همین که بیرون میذاری به مامان خوش بگذره مامان ازت ممنون هستماچ

بریم سر عکسا و گزارش تصویری از گردش

 

اول یه دل سیر غذا خوردی و آب

 

بعد مامان با کلی بحث با اقوام که شما را تحریک نکن تا کلاهت را دربیاری کلاه سرت گذاشت

 

بعدم یه نشست کنار آبی که از چشمه میومد

ویه چرخی تو پارک زدیم

راستی این دختر عمه آرشا جون که 8 ماه بزرگتر و حسابی دیروز کلافه بود

فعلا تا پست بعدی خداحافظ دوستان





[موضوع : 6 تا 12 ماهگی]
صفحه قبل 1 ... 4 5 6 7 8 9 10 ... 24 صفحه بعد