آرشا مامانی
X
تاريخ : پنجشنبه 3 دی 1394 | 17:28 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

         آرشا عشق مامانش





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 14 بهمن 1392 | 10:17 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

سلام باز اومدیم با یه انگیزه جدید

اونم با یه تحول بزرگ امیدوارم باز بتونم مثل سابق بتونم فعالییت کنم

کلی از وبلاکت عقب افتادم و از دوستانمان دور اما جبران می کنم

امروز با کلی خبر اومدم

من از زمانی که ازدواج کردم و ساکن شمال شدیم برف رو تو این شهر ندیده بودم

جمعه غروب بود که متوجه دونه های ریز برف شدم کلی ذوق کردم

اما دیدم داره آب میشهناراحت

شنبه صبح دیدم یه کوچولو برف نشسته کلی خوشحال آماده شدیم بریم مهد

اصلانم فکر نکنید منو آرشا چرخیدیم از ذوق دور خودموننیشخند

با شالو کلاه و پتو رفتیم اعلام کردن تعطیله ما هم چند تا عکس گرفتیمو اومدیم.

به ظهر نکشید برفها آب شد منم عصبانی گفتیم بریم خونه عمه ات تا فردا شه

اونجا تو حیاط کنی برف دست نخورده بود منو شما بابایی و شیدا رفتیم برف بازی

و آدم برفی سازی

این از آدم برفی منو شیدا جون تازه کلی دیگران هم همکاری کردن

(بیاین سرما خوردین.....) از این حرفا اما کو گوشی که بشنوه

با کلی دلخوری و خدافظی از برف رفتیم شام

اما بعدش بگید برف شروع به باریدن کرد باز

2 ساعته 20 سانت نشست در راه برگشت به عمو جونت گفتیم یه جا عکس بگیریم اما

حیف که شما نتونستی عکس بگیری

همه جا سفید و قشنگ بود کلی مردم ذوق کرده بودن

اما رسیدیم خونه بی برق و آب خوابیدم صبح از پنجره ببینید چی دیدیم

هنوزم آب وبرق نداشتیم دیگه داشت از لذت به ترس تبدیل می شد

برف تا غروب ادامه داشت حدود 90 سانتی میشد که قطع شد

رفتیم بیرون برف بازی

اینم خانواده سه نفره ما آماده گردش در برفهای نادر در شمال

با آرشا میشد ارتفاع برف را اندازه گرفتنیشخند

بعدم رفتیم با آدم برفی همسایه ها عکس گرفتیم

البته به جز آدم برفیها ماشینهای برفی هم زیاد بودنخنده

و درختهای برفی

خانه دلت سپید سپید

 





[موضوع : 12 تا 18 ماهگی]
تاريخ : جمعه 11 بهمن 1392 | 12:13 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

سلام دوستای عزیز

یه مدتی نا خوش بودم اما خدا را شکر خوب شدم

کلی کامنت محبت آمیز ازتون دارم

به وبلاگاتون سر می زنم اگرچه کامنت نمی دارم

یه مقدار گله دارم

تقریبا همه دوستان وبلاگشونو دارن رمز می زارن

درسته که لطف کردن رمز دادن

اما از این وضغیت دلم گرفته





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 4 دی 1392 | 21:16 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

سلام  امید مامان

امروز  با یه پست بلند بالا اومدم تاخیرم به این خاطر بود که یه مدت از

دست ویروسا امان نداریم اول از یه 5 شنبه تا 3 شنبه تب داشتی.

مگه پایین میومد!؟...

هیچی نمی خوردی هیچی من که فک می کردم دیگه خوردن یادت رفتههه

فقط گیجه خواب بودیی

هر جا می افتادی

تازه از قطع شدن تبت خوشحال شده بودیم که ویروس جدید تهوع و اسهال اومد سراغت

به 4 یا 5 روزم با این ویروس بودی

اما خدا را شکر غذا خوردنت داشت خوب می شد

ما هم که دیگه آزاد گذاشتیم هر کار می خوای کنی

اینم از طرز شیر برنج خوردنت

2روز بعد از بهبودیت چشمت عفونت کرد

البته با قطره زود خب شد اما هنو کامل خوب نشده بود که از سادگی مامان و بابات

از دختر عمه ویروس سرما دیگه ایی هدیه گرفتی خدا کنه این بار زود خوب بشی.

واقعا خسته ام...

از کارای این روزات بگم خیلی شیطون شدی خیلییی

و تو کارات خیلی تند و تیزی که این کاره منو بابارو سخت کرده

همش باید دنبالت باشیم با این حال باز راه به راه به در و دیوار می خوری

2 باری واقعا خدا بهمون رحم کرد.

آخه ما چی کار کنیم که تو عاشق آشپزخانه و اتاق طبخی؟

اونجا هم خطر ناک یه بار که سر خوردی فردا همسایمون گفت :آرشا دیشب چی شکوند؟

اینقدر مهیب زمین خوردیی خدا رحم کرد.

الان شما بگید این تو چیه؟؟؟

بله الان خونه زندگی آرشا جون تو این کابینتهه....

کلا وسایل مورد علاقه ات تو آشپزخونه ست.

خیلی بازیگوش و خطرناک شدی

  این طور وسایل رو سرت مذاریی و می دویی بعد معلوم نیست کجا بخوری...

میریم جای خطرناکه دیگه

تکنسین بخاریهای گازی هستی البته فربون شعورت برم تا روشنه نزدیکش نمی شی

می گی اوف اوف

از غذا خوردنت بگم بعد ویروس تب دارهه خوب میشه.یاد گرفتی نون را تو خامه یا مربا بزنی بخوری

اما چه شکلی میشی....

تخمه و انار خوردن دونه دونه ات منو کشته.

نوشیدنی هرچی باشه خیلی دوس دارییی

دوچرخه سواری رو به اندازه مهندسیش دوست نداری

یه مدت بد جور گیر تلفن بازی بودی ما هم گوشی رو عوض کردیم چون اگه می دیدی کسی

پشت خط نیست شوتش می کردی.

رقاصی و بازیگوشی هم که نفر اولی 

بشکنم می زنی عاشقه بازی کردنی.

کلاغ پر, عمو زنجیر باف ,لی لی حوضک ,بشین پاشو

شعر چشم چشم دو ابرو را با اتل متل را خیلی دوس داری

 

تا میگیم برا خودت دست بزن زود خودتو تشویق می کنی

تو یه کاری هم کمک حال مامانی

اینم جنگل گردی تو یه روز پاییزی

همیشه سالم وشاد باشی

 

 





[موضوع : 12 تا 18 ماهگی]
تاريخ : شنبه 30 آذر 1392 | 16:38 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

یلدا یعنی یادمان باشد زندگی آن قدر کوتاه است

که یک دقیقه بیشتر با هم بودن را باید جشن گرفت.

این هندونه امسال ما آرشا دونننننننن.

امسال دومین یلداست که آرشا جون با ماست.

دست عمو میثم هم برا عکسا و دادن فایلشون برا به موقع آپ کردن درد نکنه.

اینم با لباس بافتم دیگه دارهه ننه سرما میاد.

دست خاله آنا هم بابت این عکس درد نکنه خودش میدونه فقط چه زحمتی برا این عکس کشیدخخخخخخخخخ

اینم عکس سه تا شیطونک مهد آنا

محفل آریایی تان طلایی, دلهایتان دریایی

شادیهایتان یلدایی , مبارک این شب اهورایی





[موضوع : 12 تا 18 ماهگی]
تاريخ : جمعه 15 آذر 1392 | 2:32 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

بعد اینهمه دیر آپ کردن حالا اینجوری باید آپ می کردم؟....

با یه تجربه تلخ فراموش  نشدنی

هنو به خاطر ویروس قبلی جون نگرفته بدی که این ویروس تو بدنت رخنه کرد

از بعد از ظهر بیرون روی و تهوع داشتی تا غروب رفتیم بیمارستان

دکتر برات سرم تجویز کرد تا دارو بگیریم دکتر خودت رو دیدیم

ای کاش نمی دیدیم ماهی یه بار 20 ویزیت می گیره و16 تزریق و بخور اگه تازهه

با یه بار تجویزش خوب بشی بعدم بابایی رفت پیشش حتی قبول نکرد تورا ببینه

ندیده تجویز 24 ساعت بستری تو وی آی پی رو دادن

با نرخ شبی 400 دستش درد نکنه

و ما هم به تجویز پزشک کشیک سرم زدیمت

اما اونم درد ناک بود سوراخ سوراخت کردن تا یه رگ پیدا کنن

باز مال تو را پیدا کردن یه بچه دیگرو پیدا که نکردن گفتن فقط آمپول بزنیی کافیهه

یه شب دردناک بود.

ایشالا دیگه مریض نشی یه دونه ام





[موضوع : 12 تا 18 ماهگی]
تاريخ : سه شنبه 5 آذر 1392 | 9:29 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

مشخصات پزشک مهربانی که تو با کمک او به دنیا آمدی:

نام:       مهشید                 نام خانوادگی:خامسیان

نشانی مطب:ساختمان کسری

مهم ترین حرف هایی که پیش از تولدت از او درباره ای تو شنیدیم این ها بودند:اینکه شاید زود به دنیا بیای و بالا بودن حرکاتت

و این تصویر تو در سونو گرافی ماه:

مشخصات پزشکی که بعد از به دنیا آمدنت در نگهداری و مراقبت از تو به ما کمک کرد:

نام: کیانوش                                نام خانوادگی:سالاریان

نشانی مطب:ساختمان کسری

مهم ترین حرف هایی که بعد از تولدت از او در باره ی تو شنیدیم این ها بودند:





[موضوع : کتابچه تولدت]
تاريخ : دوشنبه 27 آبان 1392 | 16:52 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

سلام پسملییییی

اومدم تا دومین سال که تو عزاداری امام حسین شرکت داشتی رو بذارم

امسالم تو مراسم شیر خوار حسینی بودیی

2 تایی رفتیم مصلی و برا تاسوعا و عاشورا کرج بودیم

آخه عزاداری اونجا رو خیلی دوست دارم سعی می کنم برم اونجا هر سال

اینم عکس پسملی تو سال مراسم عزاداری

عاشق اینم تمام سال این لباس تنت باشه خیلی بهت میاد

 بدونی چند بار تنت کردم

یه وقتایی از گیر بازی من کلافه میشدی

اما در کل پسر خوبی بودی چند روز خیلی همکاری کردی چه تو مراسم چه تو سفر مرسی پسملی برا همه چی

از شتر سواریت بگم که همه همسنات تا می رفتن گریه می کردن

اما تو ببین تو عکس معلومه زول زدی به چشم شتر سوار

اونم از تو خوشش اومد کلی سواریت داد ودر آخر نتونست خودشو کنترل کنه یه بوس آبدار کرد

 این عکس آخر هم ماله مراسم سفره نذری مهد کودکههه

که آقا بودییی

یا حسین جان

 

 

 

 

 





[موضوع : 12 تا 18 ماهگی]
تاريخ : دوشنبه 6 آبان 1392 | 17:19 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

سلام زندگییییییییییی

یه ساله که صبح به صبح بهت سلام میدم

یه ساله که روز و شبم تویی

یه سال دیگه غم به خونمون راه نداره

یه سال که زندگی زیباتر شده

یه سال که صدات ترانه زندگیمه

نمی دونم خوشحال باشم یا ناراحت خوشحالم که در کنارمی و شاهد به حاصل رسیدنتم.

اما ناراحت از اینکه خیلی زود می گذرد ثانیه ها و دقایق.

آرشای عزیزم یکی یه دونم دوست دارم.

و از اینکه اجازه دادی طعم مادری را بچشم خوشحالم.

امید وارم سالیان سال این روز را بهت تبریک بگم.

وای که چه روزیه تولد تو ,خیلی این روز به یاد موندنیه

نمی دونی چه تلاشی داشتم تا 1 آبان به دنیا بیایی.

نمی دونی چقدر دلم می خواست بعد زایمان ریکاوری نرم ,مستقیم بیام بخش

تا روی ماهتو ببینم .اون شب بارونم اومد به یمن قدمت

1 آبان 91 قشنگترین روز زندگیم روز میلاد توست.

پسر عزیزم تولدت مبارک

نیما یوشیج درشب تولد یک سالگی فرزندش چنین گفت:

فرزندم یک بهار یک تابستان و پاییز و زمستان را دیدی از این پس همه چیز در جهان تکراریست,

جز مهربانیییییی...

 

 مهربونم 12 ماه که با مایی

12 ماه پر از شادی تنها زمانی که بیمار بودی غم به دلم رخنه می کرد.

12 ماه اسمت بر زبانم جاریست.

آرشا من چون نامت پاک ومقدس

ای تنها دلیل رد کردن هر دلیل و ای تنها بهانه ی آوردن هر بهانه

دیوانه ی مهربانی توام....

ای بهترین چه خوب شد که به دنیا آمدی و چه خوبتر شد که دنیایی من شدی.

پس برای من بمان و بدان که تو تنها بهانه برا بودنی.

تولدت مبارک

و اینم عکس شما در متولدین امروز نی نی وبلاگ

 

ایشالا به زودی پست جشن تولدت را می ذارم

جشن شما پنج شنبه 2 آبان مصادف با عید غدیر





[موضوع : 6 تا 12 ماهگی]
تاريخ : چهارشنبه 24 مهر 1392 | 17:58 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

سلام عزیز مامان

مامان فدات شه که دیگه داری به یک سالگی نزدیک میشی.

اگه مبینی کم کار شدم در گیر کارهای تولد و مهدم.
الهی مامان قربونت بره جوجه,که دیگه قدرت درکت داره کامل میشه

فکر کنم دیگه برا تولد مسلط بتونی راه بری, جالب خودت راه می ری, خودتم میگی تاتیی تا تیی

بعضی کارا را که انجام میدی خودتو تشویق می کنی, مثلا کره هوش یا استوانه هوش رو
وای از رقاصیت بگم که منتظری آهنگ شاد بشنوی.

جدیدا  مچ مچ هم شدی دوس داری هرچی می خوری مالچ مولوچ راه بندازی با اینکه از اینکار بدم میاد اما وقتیی تو اینکارو می کنی دلم ضعف میره برا قورت دادنت.

 

 

اینا ببین جگر را چه ملچ ملوچ خوردییقلب

اینم از دستات

چند روزیی جیغ جیغو شده بودی به زور می خوای حرف  بزنی تاتی و تاب تاب عباسی خوب می خونی.

اما ظاهرا برا کلمه خوانی زوده البته خوب گوش میدی.

 

 

من عاشق این لباتم که به زور می خوای یه کلمه بگی میشی مثل ماهیماچ

بازی را خیلی دوس داریی با وسایل آموزشی بهتر سرگرم میشی تا اسباب بازی

 

 

 

 

 

 

یه وقتایی مجبورم دستوو پاتو ببندم تا یه بند بشییینیشخند

 

 

دالی بازهاتم هیجانی تر شده

 

 

دالیییییییییییییییییی

 

 

مماق بازی هم دوس داری قلقلکی هم هستییییییی

 

 

 

این اولین صفحه سیاه شده به دست شماست

 

 

تو خونه یه جاهیی مخصوص شماست تا ولت کنن رو مبلی

یا پیش میز تلویزیون داری فلش میزنی یا در میاری. هرجا فلش ببینی زود میری سمت میز یا لپ تاپ

تازه مخفیگاتم شده اسپیکر سینما خانوادگی همه چی رو اونجا مخفی می کنی.

 

 

دیگه می دونیی با کلید میشه در رو باز کرد.

 

 

یه وقتایی سر خواب تو روز لج می کنیی نگاه کن چشات پر خواب بود اما نمی خوابیدی؟

 

 

 دیگه پایان مهرماه هستیم اما ببخشید دیر برات گذاشتماینم عکس لباس فرم مهد

 

 

خیلیی دوس دارم رنگاشو و بهت خیلیی میاد تازه روز جهانی کودک هم تو مراسم باد بادکها کنار ساحل تنت بود و کلی خاطر خواه پیدا کردی.

 

 

البته شما هم حسابی تا غروب خوابیدینیشخند

 

 

ااااااااااا وفا هم اون وسطا بود

 

 

یه روزم رفتیم پارک شادی پلاژ رویان خیلی آقا بودی و دوست داشتی قول میدم بازم بریم.

 

 

تازه خودتو صاحب یه سری از وسایل اونجا میدونستیی از  نزدیک شدن دیگران شاکی میشدی.

 

 

تازه وفتی دونفر یه چیز رو بخوان نمی دونی چی میشه؟؟؟

 

 

میشه آرشا ترک موتور رهامخنده

یه افتخار هم به خروس شهر رویان دادینیشخند

 

 

و در آخر بغل همه رو به بغل منو بابا ترجیح میدی حالا من چون دوست دارم اجتماعی باشی تحمل می کنم اما بابا اصلا طافتشو نداره بازی نکن با دل ما آرشا جونیییی

 

 

 

''از شادی تو شادم ''





[موضوع : 6 تا 12 ماهگی]
تاريخ : دوشنبه 1 مهر 1392 | 16:16 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

پاییز... مهر...آبان

باز فصل مهر و مهربانی رسید.پاییز را دوست داشتم برا هوای لطیفش .اما چند سالیست پاییز برا من زنگ زندگیست.

اومدن پاییز نوید دهنده ارمغانهایی برا زندگی منه.

1 شهریور تولدم بود.1 مهر اگه گفتی تولد کیه؟ 1 آبان چی؟

بله خانواده 3 نفر ما پشت هم مراسم دارن تولد سالگرد ازدواج بزن و برقص

1مهر تولد کیه؟؟؟؟

باباییییییییی . امروز بابایی 31 ساله شد دیگه دارههههههه پیر میشه... هههههههههه

 

 

 

آقای پدر تولدتون مبارک اما ما شرم سار شدیم چون دیشب جایی تولد و کادو مهمون دکتر سالاریان بودیم با کلی دلواپسی چون شما 2 روز جز شیر هیچی نمی خوردی منو که دق دادی معلوم نیست چته.....فقط بهونه می گیری زبونم نداری که بگی اما امروز خدا را شکر بهتر بودی.البته چکاب 11 ماهگیتم شد.وزن شما 10/800بود خدارا شکر  خوب بود آخه خیلی بد غذا شدی.

راستی بقیه داستان تولد را بگم.1 شهریور مامان 1 مهر بابا 1 آبان پسملی .دقیقا 1 ماه دیگه باز باید پست تولد بذاریم هوراااااااا دیگه باید کارام را شروع کنم تا عقب نیوفتم.

11 ماهگیت مبارک پسرکم

امروزم اولین روز شروع سال تحصیلی بود و مهد پذیرای دوستای جدید بودیم .

حالا میریم سر عکس و دلبری های شما

تا الان 4 قدم راه میری.بعضی کارا مختص خودت مثل غش بازی خیلی دوست داری تنها با مامان نه کس دیگه.

کار خیلی با مزه ات اینه که مامان بیاد سر لپ تاپ اونم اگه دمر دراز کش باشم میایی از پشت موهامو می کشی خم تو چشمام نگاه می کنی مثل ساواک هنگام باز جویی آخه شما که خبر نداری مامان وبلاگت را می نویسه همش می خوای بازجویی کنی که مبادا پامو کج بذارمخنده

اینقدر عینک این و اونو زدی تا برات عینک گرفتم.

الهی قربونت برم که اصلا بیرون از چشت در نمیاری.

 یه نگاهی به اسباب بازیهات بندازیم

بهترین جا برا بازی کجاست؟

البته یه وقتایی اجازه می گیریخنده

به نظرت تو کجا می تونی نباشی؟


آخه تو اونجا چی کار می کنی مامان فدات؟عصبانی

البته فکر نکنید فقط پسملی شیطونه یه وفتایی 2 تایی شیطونی می کنیم.

 این ماه 2 تا عروسی داشتیم نوه های خاله بابایی بودن

لباسات را پوشیدی گفتم ازت عکس بگیرم اما نمی دونم به چی اینجوری خندت گرفت!؟سوال

''برق نگاه تو خورشید را به مسلخ برده است''

 





[موضوع : 6 تا 12 ماهگی]
صفحه قبل 1 ... 3 4 5 6 7 8 9 ... 24 صفحه بعد