آرشا مامانی
X
تاريخ : پنجشنبه 3 دی 1394 | 17:28 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

         آرشا عشق مامانش





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 20 شهريور 1391 | 15:05 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

سلام عزیز مامان

امروز عید فطر اما باز من و تو تنهاییمناراحت اشکال نداره مامان تو رو داره غم ندارهلبخندماچ

اما تو هم یه ذره بد جنسی اخه نمی ذاری کاری کنم یا بیرون برم فکر نکنی بعد به دنیا اومدن هم می ذارم اینقد تنبلی کنی مژه

باید بعد چند روز که باید از کرج برگردیم خونه بعدم باید بریم مهد اخه مامانی اگه مهد نره دلش می گیره مثل این 4 روز که تعطیل بود.





[موضوع : خاطرات بارداری]
تاريخ : دوشنبه 20 شهريور 1391 | 15:04 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

اینم عکس بعضی از لباسات که تا الان برات خریدم یا بافتم ماچ





[موضوع : خاطرات بارداری]
تاريخ : دوشنبه 20 شهريور 1391 | 15:04 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

اگه یه روز فرزندی داشته باشم, بیشتر از هر اسباب بازی دیگه ای براش بادکنک می خرم.

بازی با بادکنک خیلی چیزا رو به بچه یاد می ده.

بهش یاد می ده که باید بزرگ باشه اما سبک , تا بتونه بالا تر بره.

بهش یاد می ده که چیزایی دوست داشتنی می تونه توی یه لحظه, حتی بدون هیچ دلیلی و بدون هیچ مقصری از بین برن, پس نباید زیاد بهشون وابسته بشه.

مهمتر از همه بهش یاد می ده که وقتی چیزی رو دوست داره نباید اونقدر بهش نزدیک بشه و بهش فشار بیاره که راه نفس کشیدنش رو ببنده, چون ممکنه برای همیشه از دستش بده.





[موضوع : خاطرات بارداری]
تاريخ : دوشنبه 20 شهريور 1391 | 15:04 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

از اول قرار بود چون فامیلیت مال بابات بود اسم رو من بذارم.

تا بخوای اسم داشتی.

روشاک. نویان.شروین.شایان.شالیار.امیر علی.آرشا به معنی پاک ومقدس

ارشا از همه خوش معنا تر و به هم به فامیلیت میومد هم به اسم منو بابات.

آرشا امیری پسر احمدو شقایقهورا






[موضوع : خاطرات بارداری]
تاريخ : دوشنبه 20 شهريور 1391 | 15:03 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

تا قبل 31 اردیبهشت همه می گفتن پسری جز یه نفر اونم خالت بود. رفتم سونو پسر بودی با اونکه دخی دوست داشتم اما نمی دونم چرا خوشحال شدم.البته بابای بد جنست خوشحالتر شد .شبم با شیرینی اومد.تا شب نکشید همه فهمیدن جز خانواده پدرت.لبخند





[موضوع : خاطرات بارداری]
تاريخ : دوشنبه 20 شهريور 1391 | 15:01 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

دوستای کوچولوت که منتظر اومدنت هستن

 





[موضوع : خاطرات بارداری]
تاريخ : دوشنبه 20 شهريور 1391 | 15:01 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

سلام پسرم

می خوام یه کوچولو از قبل برات بگم از وقتی که فهمیدم سه نفریم.

قلب

کمتر از 15 روز به عید مونده بود رفته بودم ارایشگاه اومده بودم فکر نمی کردم مامان شدم اما در عین ناباوری بود شب جمعه بود تا صبح بیدار بودم نمی دونستم خوشحال باشم یا نه.

اما وقتی رفتم دکتر گفت هنوز قلب تشکیل نشده و نمی شه گفت جنین هست یا نه تا فهمیدم چقدر دوست دارم.






[موضوع : خاطرات بارداری]
تاريخ : دوشنبه 20 شهريور 1391 | 14:59 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

سلام آرشایی

منم برات همراه شقایق جون نوشته می ذارم تا بزرگ شدی بخونی عزیزم.قلب





[موضوع : خاطرات بارداری]
تاريخ : دوشنبه 20 شهريور 1391 | 14:59 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

سلام به دوستان

امروز 20 مرداد 1391

اولین روز وبلاگ پسرم

به امید روزی که خودش این ویلاگ رو بخونه

 





[موضوع : خاطرات بارداری]
صفحه قبل 1 ... 21 22 23 24 صفحه بعد