آرشا مامانی
X
تاريخ : پنجشنبه 3 دی 1394 | 17:28 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

         آرشا عشق مامانش





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 11 فروردين 1395 | 11:11 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

دکتر شریعتی:زن آگر پرنده آفریده میشد

حتما طاووس بود

اگر چهار پا بود حتما آهو بود

اگر حشره بود حتما پروانه بود

او انسان آفریده شد

تا خواهر و مادر باشد و عشق...

زن چنان بزرگ است که اشرف موجودات خداست.

تا حدی که یک گل او را راضی میکند

و یک کلمه او را به کشتن میدهد

پس ای مرد مواظب باش

زن از سمت چپ نزدیک به قلب ساخته شده تا او را در قلبت جا دهی.

شگفت انگیز است!

زن در کودکی درهای برکت را به روی پدرش میگشاید

در جوانی دین شوهرش را کامل میکند

و هنگامی که مادر میشود بهشت زیر پای اوست.

قدرش بدانیم...





[موضوع : 3 تا 4 سالگی]
تاريخ : چهارشنبه 11 فروردين 1395 | 10:51 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

در عالم کودکی به مادرم قول دادم

که تا همیشه هیچ کس را بیشتر از او دوست نداشته باشم.

مادرم مرا بوسید و گفت:نمی توانی عزیزم.

گفتم:میتوانم.من تو را از پدرم و خواهر و برادرم بیشتر دوست دارم.

مادر گفت:یکی می آید که نمی توانی مرا بیشتر از او دوست داشته باشی.

نوجوان که شدم دوست عزیزی داشتم ولی خوب که فکر کردم مادرم را دوست داشتم.

معلمی داشتم که شیفته اش بودم ولی نه به اندازه مادرم!

بزرگتر که شدم عاشق شدم خیال کردم نمیتوانم به قول کودکی ام عمل کنم.

ولی وقتی پیش خودم گفتم:

کدامیک را بیشتر ذوست داری باز در ته دلم این مادر بود که انتخاب شد.

سالها گذشت و یکی آمد یکی که تمام جان من بود.

همانروز مادرم با شادمانی خندید و گفت دیدی نتوانستی!

من هرچه فکر کردم او را از مادرم و از تمام دنیا بیشتر می خواستم

او با آمدنش سلطان قلب من شده بود.

من نمیخواستم و نمیتوانستم به قول دوران کودکیم عمل کنم.

اخر من خودم مادر شده بودم.

سیمین بهبهانی





[موضوع : 3 تا 4 سالگی]
تاريخ : پنجشنبه 27 اسفند 1394 | 19:53 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

آخرین روز مهد کودک در سال 94

جشن نوروز

آخرین 5 شنبه سال

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 20 اسفند 1394 | 10:30 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

 روزگارم این است

دلخوشم با غزلی

تکه نانی .آبی

یا به شعر نابی

و اگر باز بپرسی گویم:

دلخوشم با نفسی

حبه قندی چایی

صحبت اهل دلی

فارغ از همهمه دنیایی

دلخوشی ها کم نیست.دیده ها نابیناست...





[موضوع : 3 تا 4 سالگی]
تاريخ : جمعه 14 اسفند 1394 | 21:39 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

تقویم ها هیچ کاره

کافی است تو دستت را

در دستانم بگذاری

فصل ها عوض میشوند..





[موضوع : 3 تا 4 سالگی]
تاريخ : جمعه 7 اسفند 1394 | 18:08 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

چشمای تو یه جادوی خاصی هست

تو نگاه تو یه احساسی هست

غم دنیا رو فراموش میکنم

وقتی به تو نگاه میکنم.





[موضوع : 3 تا 4 سالگی]
تاريخ : يکشنبه 2 اسفند 1394 | 10:36 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

خوشحالم که بچه ام پسر است.

تا اگر طلاق خواست جامعه حق را به او بدهد.

اگر زنش به او خیانت کرد جامعه حق را به او بدهد.

اگر با چند دختر رابطه داشت جامعه حق را به او بدهد.

اگر تا نیمه شب به خانه نیامد جا معه حق را به او بدهد.

اگر در خیابان بلند خندید اگر شیطنت کرد جامعه حق را به او بدهد...

با دوستانش مجردی مسافرت کرد جامعه حق را به او بدهد.

تا اگر هر شب در خیابان ها پرسه زذ جامعه حق را به او بدهد.

اگر سرکشی کرد باز هم جامعه حق را به او بدهد.

میدانی آخر اگر  دختر باشد سیگار بکشد جامعه هرزه اش میخواند.

با دوستانش سفر مجردی برود جامعه هرزه اش میخواند.

اگر شوهرش به او خیانت کند جامعه همسر نا بلدش میخواند.

اگر پسر باشد خیابان ها هم برایش امن تر است...

دیگر نگاه سنگین هرزه چشمانشان به ران های پایش نیست.

اگر پسر باشد برای خودش زندگی خواهد کرد نه برای باورهای پوسید ه ی مردم

ای کاش...

بچه ام "پسر "باشد.

زن که باشی:

نمیتوانی موقع غمت به خیابان بروی!

سیگار آتش بزنی!

و دود شدن غمهایت را ببینی!

زن که باشی:

غمت را پنهان میکنی پشت نقاب آرایشت!

و با رژ لبی قرمز!

خنده را برای لبهایت اجباری میکنی!

انوقت همه فکر میکنند نه دردی هست نه غمی

و تنها نگرانیت پاک شدن رژلبت است!

زن که باشی:

**مردانه باید غم بخوری**





[موضوع : 3 تا 4 سالگی]
تاريخ : يکشنبه 18 بهمن 1394 | 10:17 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

همرنگ تمام ارزوهای منی...

غارتگر قلب و جان و دنیای منی...

من ماهی تشنه ام تو دریای منی...

ماه زیبای من بابت تمامی عشق ورزیدن هایت...

تمام احساس ناب ات ممنونم و شرمنده ام عشقم.عمرم .جونم.دوستت دارم.





[موضوع : 3 تا 4 سالگی]
تاريخ : چهارشنبه 14 بهمن 1394 | 23:49 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

چقدر زود بزرگ شدی من نفهمیدم

من هنوز در لذت مادر شدن تو متوقف شدم.

و تو با سرعت پیش میروی.

بزرگ شدن از نگاه تو آرزویی بس بزرگ است

و از دید من بازگشت به کودکیم بسیار دلچسب.

صبر کن تا هردو برویم.

بگذار لمس کنم وجودت را

شادیت را و هر لحظه باهم بودن را...

بمان در اوج پاکی کودکی در کشاکش بی خیالی و بازی و خواب وآرامش...





[موضوع : 3 تا 4 سالگی]
تاريخ : چهارشنبه 14 بهمن 1394 | 22:45 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

سلام هستی من

اومدم از باهم بودنهامون برات بنویسم.

روزها به سرعت میگذرد و تو روز به روز بزرگتر و البته شیطون تر میشوی

شاید این شیطنهات از چشم دیگران خوشایند نباشه اما من عاشق شیطونیاتم

و همیشه بچه های شیطون رو بیشتر دوست داشتم و دارم

این دفعه که کرج بودیم رفتیم خونه دوست مامان

کلی خوش گذشت و تو محنا و هانا کلی شیطونی کردین.

کرج بیرون و خرید هم همش با خودمون بودی دیگه سازگاریت با شرایط عالی شده

همه چی رو خوب میپذیری.

ولی بطری آب همه جا باید کنارت باشه خندونک

دوباره علاقت به زبان انگلیسی زیاد شده.رنگها و اعداد را تا20 بلدی و اعضای بدن و

بعضی لغات دیگر که برات با هم فلش کارت درست کردیم.

نقاشیاتم داره سر و شکل پیدا میکنه و برا خودشون داستانی داره

یه شب در انتظار بابا در حال نقاشی خوابت برد.

یادم رفت از داستان تبلتت بگم که با چه ذوقی رفتی کرج بیاریش

اما خیلی علاقه مندش نیستی تنها دیدن کلیپ رو دوست داری.

اینم چندتا عکس از شیطونیات

و اینم کاردستی سنگی برا پسملم

 

 





[موضوع : 3 تا 4 سالگی]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 24 صفحه بعد