تاريخ : پنجشنبه 3 دی 1394 | 17:28 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

         آرشا عشق مامانش





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 27 اسفند 1391 | 22:44 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

آخرین پست سال را زودتر گذاشتم تا دوستانم با یادگاریهاشون این پست را ببندیم و سردفتر سال 92 را آغاز کنیم.

 وعنوان این پستم هست:

--------------------------------------------این خط آخر دفتر سال 91 است برام یادگاری می نویسی؟





[موضوع : تولد تا 6 ماهگی]
تاريخ : پنجشنبه 24 اسفند 1391 | 8:39 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

مامان فدات بشه که هروز داری پیشرفت می کنی عزیزم یک سری از شاهکارهای جدیدتو برات میذارم

 

مامان قربونت بره که عاشق دوربینی.این آقا داره برا شما طبل می زنه دوبینو نگاه نکن اونو نگاه کن...

 

مهندس آرشا جان در حال بررسی

سوژه مناسب پرتاپ بود شوووووووووووت

وای نشکستی این بار اگه دستم بهت برسه.....

چه کار کنم دیگه صداش در نیاد؟

پسملی خیلی تاپ دوس داره از دفعه اول که گداشتیم دستشو به میله نگه می داشت

اینقدر تاپ بازی دوس داری که بابای وقتی مامان کلاس نقاشی میره تورا اونجا می خوابونه

بعد میام بقیه کارتو می نویسم

 





[موضوع : تولد تا 6 ماهگی]
تاريخ : سه شنبه 22 اسفند 1391 | 17:22 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

بالاخره مامانی از آقای دکتر اجازه گرفتم بهت غذا بدم این عکس 3 روز پیش که خیلی گشنه بودی و حریره خوردی و آروم شدی.





[موضوع : اولین های پسملی]
تاريخ : يکشنبه 20 اسفند 1391 | 17:40 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

سلان مامانیها من اومدم باز.

املوز داشتم با مامانم دعوا میکلدم که چلا من تقویم ندالم .اصلا میدونید گلیه های دیلوزمم بلا همین بود.

مامانی که بهم گفت تقویم داره چاپ میشه و این مژده لم بهم داد که عکس سفره هفت سینم داده برام چاپ شه از خوشحال همش تو خوافم.تازه گفت امسال بلا مهد سفله قشنگتر دلست کرده به افتخاله من.

هولاااااااااااااااااااااا مامانی





[موضوع : تولد تا 6 ماهگی]
تاريخ : يکشنبه 20 اسفند 1391 | 11:04 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

سلام قشنگم.سلام مهربونم.

مامان  فدات بشه نمی دونی دیروز چه روز بدی بود تمام بعد از ظهر را گریه کردی خیی اینقد که مامان محمد حسین اومد جلو در فکر کرد طوری شده.هزچی شیر می دادم می خوردی اما باز گریه می کردی با هم فکری مامان محمد حسین بهت حریره دادم خیلی با اشتها خوردی البته یه هفته شبا یه قاشق مربا خوری بهت می دادم .بعد آروم شدی اما باز شب تا صبح 10 بار پاشدی خیلی نا آروم بودی به اندازه 5ساعت اصلا نخندیدی دلم برا خندهات یه ذره شده بود شب که تو خوابیدی منم یه دل سیر گریه کردم.





[موضوع : تولد تا 6 ماهگی]
تاريخ : جمعه 18 اسفند 1391 | 9:04 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

سلام عزیز دلم

مامان 2 بار تا الان داربی کاری انجام میدی که هیجان زده شدم .چند شب پیش حدود ساعت 2/5 بود تو خواب بودم یه لحظه خواستم چک کنم ببینم پتو روت هست یا نه تا اینکه چشم باز کردم دیدم غلطت زدی دمر شدی بالا سرم اومدی و منو نگاه می کنی.بعد یه بوس وشیر بعدم لالا

دیشب نزدیکای صبح دیدم باز دمر شدی تو تاریکی داری منو باباییی رو نگاه می کنی یه ربع چشم بسته نگات می کردم ما را نگاه می کردی ولی یه صدا کوچیک ازت در نمی یومد که ما بیدار نشیم بعد بابایی رو بیدار کردم دو تا یی چند دقیقه شما را نگاه می کردیم  زیر چشمی. قربونت برم که اینقد نازی و هر روز داری با کارات شادی به خونه ما میاریماچ





[موضوع : تولد تا 6 ماهگی]
تاريخ : سه شنبه 15 اسفند 1391 | 18:28 | نویسنده : شقایق مامان آرشا





[موضوع : عکس ها]
تاريخ : سه شنبه 15 اسفند 1391 | 17:08 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

سلانننننن

من آرشا جونی پسمل یکی یه دونه مامان شقایقم هستم.والا این لوزا مامانیم خلی سلش  شلوغه وقت نمی کنه بهتون سر بزنه ببخشید والا مبینید که پستم بلا وبلاگ منم نی زاله.

اخه این مادر خانومی ما معلوم نیست چه کالست.؟تکلیف ما لم روشن نکرد که 6 ماه مگه نباید سر کار نره؟ اما باز امروز 7/5 صبح منو برد مهد آخه املوز میگفت عسک سفره هفت سینی که خودش با آنا جون دولست کرد بود از ملم عسک گرفتن.کلی ما لو خسته کرد بعد تحویل بابام داد خودش رفت کلاس نقاشیگریهآخه انصافه؟؟؟ ولی بازلم می یاد خیلی با من بازی می کنه تا من به دل نگیلم.اما یه کم خسته میشم دیگهههه. اما بهش گفتم عسکم اماده شد بلاتون بزاله.





[موضوع : تولد تا 6 ماهگی]
تاريخ : شنبه 12 اسفند 1391 | 13:44 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

یک سال شد

از آن روزی که فهمیدم در وجودم غنچه ای در حال شکفتن و از روزی که نمی دانستم از شادی روییدن غنچه ام چه کنم...

اضطراب اینکه غنچه ام کم تاب است وضعیف.از خدا برا او خواستم توانایی نگهداری و شکوفا کردن این غنچه را به من بدهد

وامروز 12 اسفند بعد از گذشت یک سال گل زیبا و کوچکم دستانش در دستانم است.

به امید روزی که بنویسم منتظر غنچه ای از گلم هستم





[موضوع : تولد تا 6 ماهگی]
تاريخ : جمعه 11 اسفند 1391 | 13:40 | نویسنده : شقایق مامان آرشا

سلام یکی یه دونم

هر روز شیرین تر و کارهای جدید تری انجام میدی. وفتی برا اولین بار متوجه کارت میشم جیغ می کشم بیچاره همسایه ها هروز دچار شک میشننیشخند

چندتا از کارات را عکس گرفتم برا پسملم میذارم تا بدونی چقد شیرین و خوردنی هستی.

وقتی مامان می خواد کاراش را انجام بده شما تو روروءک می شینی و مامانو نگاه میکنی انگار داری سریال دنبال می کنی.سریال مامانو کاراش که تمومی هم ندارهنگران

مامان فدا پاهای کوچولوت بشه که جدیدا فقط می ندازی رو هم تا بخوابی یا تو کریرت هستی

قربونت برم وقتی تو کریرت میشینی این مدلی که پا رو پا دست رو زانو انگار رو تخت سلطنت نشستیماچ

وفتی مامان داره آماده میشه بریم بیرون شما رو تخت به انتظار مامان میشینی و تو آینه با مامان بازی میکنی ومی خندی

ببین مامان چطوری دست میک زدی که خیسه....





[موضوع : تولد تا 6 ماهگی]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 15 صفحه بعد